چرا زنان وزیر نمیشوند؟!

بسمه تعالی
این مطلب از وبگاه تابناک نقل شده است استنتاج آن با خودتان
برای وزیر نشدن زنان دلیل فقهی داریم
این مدرس حوزه علمیه قم که از فعالان مبارزاتی در دوران انقلاب اسلامی بوده است، دلایل منتقدان حضور زنان در کابینه را توضیح داده است.
معرفی سه زن برای حضور در کابینه دهم، واکنش‌های متفاوتی در جامعه به دنبال داشت. گروهی از نمایندگان مجلس و فعالان سیاسی، این کار را اقدامی نمایشی برای جلب نظر زنان به سوی جناح حاکم تلقی کردند. گروهی نیز آن را یک موفقیت بزرگ برای ارتقای نقش بانوان در ساختار سیاسی کشور به شمار آوردند. اکثر علمای قم نیز این کار را خلاف شرع تشخیص دادند. هر چند آن‌طور که برخی سایت‌های اینترنتی نوشتند، این مسئله با استدلال‌های فقهی رهبر معظم انقلاب و موافقت ایشان همراه شد.

آیت‌الله محمدعلی گرامی یکی از منتقدان حضور زنان در کابینه به عنوان وزیر است. وی که از فعالان اصلی نهضت امام خمینی در سال‌های پیش از انقلاب به شمار می‌آید به دلیل مبارزه با رژیم گذشته بارها به زندان افتاد و یا تبعید شد و مورد آزار و اذیت آن حکومت قرار گرفت. با این حال هیچ‌گاه دست از مبارزه بر نداشته و در هنگام تبعید نیز به بیان دیدگاه‌های منتقدانه خود می‌پرداخت.
آیت‌الله گرامی از شاگردان مبرز حضرت امام (ره) است که در 40 سال اخیر با نگارش ده‌ها کتاب و ارائه صدها مقاله و سخنرانی علمی، به احیای اندیشه دینی در حوزه‌های مختلف اجتماعی و سیاسی و همچنین اقتصادی اهتمام ورزیده است. او هم‌اکنون به تدریس برخی دروس مرتبط با اقتصاد اسلامی به اندیشمندان قم مشغول است.

نظر شما راجع به فعالیت زنان به عنوان وزیر کابینه چیست؟

به نظر من روشن است که این مشروع نیست. قرآن در داستان ملکه سبا تکلیف ما را روشن کرده است. وقتی از هدهد در برابر سلیمان نقل می‌شود، به دو مطلب عجیب و غیرعادی اشاره می‌شود؛ یکی اینکه قوم سبا خورشید پرستند. یکی هم اینکه رئیس آنها یک زن است هدهد از این ماجراها با تعجب و به عنوان مسائل غیرعادی یاد می‌کند. حضرت سلیمان و خدا هم حرف هدهد را رد نمی‌کنند. این مسئله جزء احکام تأییدی اسلام است.

همچنین آیه صریح قرآن تأکید دارد که «الرجال قوامون علی‌النساء» مردها بر زن‌ها قوامیت دارند. قوام را به هر معنا که بگیرید متضمن سلطه ریاست و نگهبانی است. بعضی‌ها گفته‌اند منظور از «قوامون» یعنی مردها نگهدار و خادم زنان باشند و خرج آنها را بدهند. غافل از اینکه خدا دو نکته می‌گوید و به خاطر آنها می‌گوید مردها بر زنان قوام دارند. یکی اینکه که مردها خرجی زن‌ها را می‌دهند، دوم اینکه «بما فضل‌الله بعضم علی بعض» خدا مردها را به زن‌ها فضیلت داده است.

دلیل این فضیلت معلوم است و در کتاب‌ها هم بررسی شده است. مثل اینکه حجم مغز زن کمتر از حجم مغز مرد است. حالا فرض کنیم که سلول‌ها و حجم مغز هم فرق نداشته باشد، ولی عواطف و احساساتی که در زنان وجود دارد در مردان نیست. در نتیجه عقل آنها مغلوب احساس می‌شود. حالا ممکن است یک زنی پیدا شود که بگوید من هیچ احساسی ندارم و یک مردی هم پیدا شود که هیچ عقلی نداشته باشد. اینها استثناء است و قانون تابع استثناها نیست. در قانون، شرایط عام را باید در نظر گرفت. بنابراین مردان قائم بر زنان هستند به معنای سلطه و ولایت.

ولی شاید منظور از این قوامون، محیط خانواده است، نه فضای سیاسی؟

انصاف باید داد که اگر خدا در محیط سه چهار نفره خانواده راضی نیست که زن در رأس باشد، آیا راضی است در محیط 70 میلیون نفری جامعه زن در رأس باشد. از آقایانی که وزیر را زن انتخاب می‌کنند می‌پرسم چه اشکالی دارد که رئیس‌‌جمهور و رهبر هم زن باشد. آیا اینها را قبول می‌کنید؟ اگر قبول ندارید که اینها رئیس مملکت باشند، چطور رضایت می‌دهید رئیس وزارتخانه باشند.
وزیر اگر هم دستوری از بالا بگیرد، یک کلیات است. در چارچوب این کلیات، خودش تصمیم می‌گیرد.

برخی می‌گویند وزیر خادم مردم است. به یک معنا همه خادم هستند. مرحوم امام (ره) هم می‌گفت من خدمتگزار مردم هستم. اما همه می‌دانند منظور از این تعبیرات، خدمتگزاری توأم با ریاست و حکومت است نه خدمتگزاری ساده و بی‌اختیار. از برخی آیات دیگر می‌توان ناپسند بودن ریاست زنان را نتیجه گرفت که از آن می‌گذریم.

مخالفت شما با حضور زنان به عنوان وزیر، یک نظر و سلیقه شخصی است یا برای آن استدلال فقهی هم دارید؟

روایات متعددی برای نفی ولایت زنان نقل شده است. شیعه و سنی از پیامبر اکرم نقل کرده‌اند که «لن یفلح قوم ولیتهم امراه» مردمی که یک زن رئیس‌ آنها باشد، به رستگاری نمی‌رسند.
کتابچه‌ای به نام «حاکمیت و قانون اساسی» از ابوالعلا مودودی عالم پاکستانی هست که من در زمان تبعید امام‌(ره) به ترکیه در سال 1343 که دو هفته حوزه تعطیل بود آن را ترجمه کردم. این کتاب بارها چاپ شده است. ساواک برخی عبارت‌های آن را حذف کرده بود که در چاپ‌های اخیر، اصلاح شده است. در این کتاب، استدلال‌های فقهی متعددی برای رد ولایت و قضاوت زنان نقل شده است.

در فقه شیعه و سنی مسلم است که زن قاضی نمی‌شود. اجماع در این مسئله است. فقط در قضاوت زن بر زنان برخی احتمال داده‌اند که بشود. روایت عمر ابن حنظله در خصوص شرایط قاضی می‌گوید: «انظروا الی رجل منکم...» دنبال یک مردی باشید که احکام را بلد باشد، چنین و چنان باشد تا او را قاضی قرار دهید.

آیت‌الله یزدی رئیس اسبق قوه قضائیه سال‌ها پیش در قوه قضائیه گفت کلمه رجل در این روایت، دخالت بر رجولیت ندارد و منظور آن نه مرد، بلکه فردی است که شرایط قضاوت را داشته باشد. مثل اینکه در روایت است اگر مردی بین رکعت 3 و 4 شک کند باید بنا را بر 4 بگذارد. از نظر وی مخاطب این روایت قضاوت مردان و زنان است نه فقط مردان.
هر کلمه‌ای که در یک عبارت می‌آید، ظهور قوی دارد در دخالت آن کلمه مگر آنکه خلاف آن ثابت شود. در روایت شک، خلاف آن ثابت شده است. ولی در این روایت قضاوت، وفاق آن ثابت شده است و همه فقها بر مرد بودن قاضی تأکید کرده‌اند.

آقای احمدی‌نژاد در مصاحبه خود برای دفاع از حضور زنان وزیر در کابینه، به این موضوع اشاره کرد که 50 نفر از 313 صحابه اصلی امام زمان را زنان تشکیل می‌دهند.

ما نفهمیدیم که ایشان این مطلب را از کجا استخراج کرده‌اند. روایت معتبر خیلی صریح در کتاب‌های معتبر هست که هر 313 صحابه امام، مرد هستند. یک کسی گفت در کتاب فارسی منتهی‌الامال آمده است که 50 یار امام زن هستند. یک فردی هم گفت آقای احمدی‌نژاد با یک طیفی در قم وصل هستند. شاید این روایت‌ها را از آنها گرفته است. روایت صریح داریم که «ثلاث مائه و ثلاث عشر رجل» همراه آقا هستند که فرماندهان و رؤسای ایشان به شمار می‌آیند.

حتی اگر استدلال‌های آقای احمدی‌نژاد هم چندان معتبر نباشند، به هر حال حضور زنان در کابینه می‌تواند...

برخی خانم‌های تحصیلکرده به ما می‌گویند تعجب می‌کنیم چطور نوشته‌هایی از جاهای مختلف و گاهی حوزه در می‌آید که راجع به این مسائل تشکیک می‌کنند. آنها خودشان می‌گویند که زنان احساسی هستند و با احساسات خودشان، خیلی چیزها را خراب می‌کنند. اگر طلاق به دست زنان بود، تمام خانواده‌ها به هم می‌ریخت.

از مذاق اسلام معلوم است که می‌خواهد مردان در میدان باشند و زنان حتی‌المقدور در کنار باشند. این که یک زن را وزیر کنند و مردها دنبال او حرکت کنند، به صلاح نیست چون آن زن طبق تأثیر عاطفی، دور و بری‌های خودش را می‌آورد. زنان دیگر را سر کار می‌گذارد و آن اداره و وزارتخانه می‌شود خانه زنان. مثل همه جاهای دیگر که زنان هستند...

نهج‌البلاغه را ملاحظه کنید. یک وقتی نهج‌البلاغه را آنقدر بالا می‌برند که گویی قرآن است ولی گاهی آن را فراموش می‌کنند.

«افتومنون ببعض الکتاب و تفکرون ببعض؟» یک جای آن را قبول دارید و یک جای آن را قبول ندارید؟ امام علی می‌گوید زنان نقص عقل و نقص دین دارند. نقص دین که مشخص است، چون چند روز در ماه نماز نمی‌خوانند. در چنین روزهایی، یاد خدا کمتر در قلب آنهاست و لذا در روایت گفته‌اند حالا که نماز نمی‌خوانند، مستحب است بر سر سجاده بنشینند و تسبیحات اربعه بگویند که کمتر کسی این کار را می‌کند.

البته این کلمات حضرت امیر (ع) بعد از جنگ جمل گفته شده است و شاید منظور ایشان نه همه زنان بلکه افرادی خاص باشند.

مگر فقط آن زنان بودند که یک هفته در ماه نماز نمی‌خواندند؟ تغییر حکم خدا خیلی کار بدی است. گناه آن از خوردن هزاران بشکه شراب هم بیشتر است. نظر فقهی من این است که انتخاب زنان برای وزارت و رأی دادن به آن، خلاف شرع است. هر کس حق دارد نظر خودش را بدهد. آنها که این نظر را قبول ندارند، لابد پیش خدا می‌توانند از نظر خود دفاع کنند ولی ما که این کار را قبول نداریم، باید حرف خود را بگوییم.

آیا بین فقهای قم در این خصوص در روزهای اخیر همفکری شده است؟

این حرف‌ها در کتاب‌های فقهی همه آقایان ذکر شده است. علمای قم قبلاً این حرف‌ها را در کتاب‌های خود نوشته‌اند و دور هم نشستن ضرورتی ندارد.

دولت از قم در این خصوص نظری نخواسته است؟

هیچ‌گونه نظری از قم نخواسته‌اند. حتی یک نفر فقیه صاحب رساله، این کار را تأیید نکرده است. افراد صاحب علم زیر بار نرفته‌اند. حالا ممکن است یک نفر هم در یک گوشه‌ای نظری بدهد که نظر علما به حساب نمی‌آید.

خدا خودش از دین خود حفاظت می‌کند. ما هم این کلماتی که گفتیم از باب تذکر است. «اذا ظهرت البدع، فللعالم یظهر علمه». اگر بدعتی رخ دهد، علما باید نظر خود را بدهند. قهر و کدورتی نداریم ولی لازم است نظر خود را بگوییم.
 
 
 
 

میر داماد

بسمه تعالی

این شعر زیبا از نیما یوشیج می باشدکه به خاطر زبان مغلق وپیچیده میر داماد سروده وبه دلیل علاقه شخصی به این شعر آنرا در اینجا نقل می نمایم: 

مير داماد ، شنيدستم من،

كه چو بگزيد بن خاك وطن

بر سرش آمد واز وي پرسيد

ملك قبر كه : (( من رب، من ؟ ))

***

مير بگشاد دو چشم بينا

آمد از روي فضيلت به سخن:

اسطقسي ست - بدو داد جوب -

اسطقسات دگر زو متقن .

***

حيرت افزودش از اين حرف ملك

برد اين واقعه پيش ذوالمن

كه : زبان دگر اين بنده ي تو

مي دهد پاسخ ما در مدفن

***

آفريننده بخنديد و بگفت :

(( تو به اين بنده ي من حرف نزن .

او در آن عالم هم، زنده كه بود،

حرفها زد كه نفهميدم من ! ))

(( لاهيجان ، 16 ارديبهشت 1359))

هستم اگر مي روم

بسمه تعالي

 هراكليت فيلسوف قرن پنجم قبل از ميلاد يونان به فيلسوف گريان معروف بود ؛زيرا زندگيش با نابساماني وناهنجاري توام بود.نامبرده هم عصر هخامنشيان وازسوي داريوش هخامنشی به دربار دعوت شده بوده است. به حكايت كتاب "سير حكمت در اروپا" تاليف محمد علي فروغي؛ اين فيلسوف آتش را اصل ومبداءمي شناسد وآنرا مظهر كامل تغيير وتبديل دانسته ومنكر ثبات وبقاء مي باشد. اوگفته "هرچه را مي بيني به اعتباري هست و به اعتباري نيست .به تعبير او "مي باشد" معني ندارد‘ بلکه بايد گفت "ميشود"وصيرورت وشدن ماحصل كشمكش اضداد است وهمين تضاد وتقابل اجزا جهان را سازگار وهمگن مي نمايدومرگ وزندگي ونيستي في الواقع يك چهره دارد وعبارت معروف " هيچ وقت نمي توان در يك رودخانه دوبار شنا كرد زيرا هر بار آبهاي تازه اي بر آن مي گذرد"از اوست وتشبيه دنيا به رودخانه موصوف از عقايد وي مي باشد. درمقابل اين فيلسوف گريان فيلسوف ديگري است به نام دموكريت كه او نيز در قرن پنجم پیش ازمیلادمي زيسته وچون دموكريت علي الدوام به ديوانگي بشر مي خنديده‘ُ به فيلسوف خندان مشهور است. صرف نظر از آراء وعقايد فلسفي وي در بخشي از اثارش گفته "اگر گويند مبين ‘ چشمهايم را بر هم مي نهم واگر گويند مشنو ‘گوشها را مي گيرم واگر گويند مگوي ‘لب فرو مي بندم ليكن اگر گويند مفهم ‘ آنرا نتوانم ؛زيرا نفهميدن در اختيار من نيست." چون ايشان هميشه مي خنديد مردم شهر فكر مي كردند ‘عارضه اي داردوديوانه است وبراي چاره جوئي بقراط حكيم را مامور مداواي او كردندوبقراط به وي خوردن شير را توصيه نمود وچون شير آوردند ؛ دوکریت گفت: اين شيربزي سياه وجوان است وچون تفحص نمودند واقعيت همان بود كه گفته بود. بقراط از زيركي و فراستش متعجب شد.ومدتي با او در علوم حكمت مباحثه نمود وپس از آن بقراط گفت "همشريان وي ديوانه اند نه او." شايد اين شعر علامه اقبال لاهوري شاعر بزرگ مسلمان وپارسي سراي پاكستان بي شباهت به عقايد هراكليت نباشد‘ كه مي فرمايد:

ساحل افتاده گفت گر چه بسي زيستم                  آه نه معلوم گشت هيچ كه من كيستم

 موج ز خود رفته اي تيز خراميد وگفت                      هستم اگر مي روم گر نروم نيستم

آناتی با عرفا

درتذكره الاوليا آمده است: كه چون حاتم به بغداد آمد ‘خليفه را خبر دادند كه زاهد خراسان آمده است . اورا طلب كرد . چون حاتم از در درآمد ‘ خليفه را گفت: يا زاهد. خليفه گفت : من زاهد نيم كه همه دنيا زير فرمان من است .زاهد توئي .حاتم گفت: ني ؛ كه توئي زاهد‘ كه خداي تعالي مي فرمايد:قل متاع الدنيا قليل‘و تو به اندك قناعت كرده اي ‘ زاهد تو باشي ‘ نه من كه به دنيا وعقبي سر فرود نمي آورم. در جائي ديگر آمده است:"راههائي كه به خدا پايان مي گيرند ‘بي شمارنديا الطرق الي الله بعدد انفاس خلائق." عطار در احوال سري سقطي بيان داشته:جنيد گفت :يك روز بر سر سري رفتم .مي گريست. گفتم .چه بوده است؟گفت: در خاطرم آمد كه امشب كوزه اي را بر آويزم تا آب سرد شود. در خواب شدم . حوري را ديدم گفتم : تو از آن كيستي ؟ گفت ‘ از آن كسي كه كوزه بر نياويزدتا آب خنك شود و آن حور كوزه مرا بر زمين زد اينك بنگر.جنيد گفت:سفالهاي شكسته ديدم تا ديرگاه آن سفالها آنجا افتاده بود. نويسنده اي متآثر از داستان فوق گفته:يك قديس بزرگ پس از 40 سال شيوه زهد نمي توانست به خدابرسد.چيزي بر سر راهش ايستاده بودوجلوگيري مي كرد. در پايان 40سال فهميد آن مانع سبوئي كوچك بود كه بيش از اندازه دوستش مي داشت. چون آبي را كه در درون آن مي ريخت خنك مي كرد‘ سبو را شكست ودر دم با خدا يگانه شد.

در دریا میراد

بسمه تعالي

روزي شيخ مجدالدين با جمعي از درويشان نشسته بود، سکري بر وي غالب شد گفت :" ما بيضه بط بوديم بر کنار دريا ، و شيخ ما -شيخ نجم الدين- مرغي بود. بال تربيت بر سر ما فرود آورد تا از بيضه بيرون آمديم.ما چون بچه بط بوديم در دريا رفتيم ، و شيخ بر کنار بماند."

شيخ نجم الدين به نور کرامت آن را دانست ، بر زبان ايشان گذشت که :" در دريا ميراد!" شيخ مجد الدين آن را شنيد بترسيد.پيش شيخ سعد الدين حموي آمد و تضرع بسيار کرد که:" روزي که حضرت شيخ را وقت خوش باشد مرا خبر کن تا به حضرت آيم و عذري بخواهم." وقتي شيخ را در سماع حال خوش شد ، شيخ سعدالدين؛ شيخ مجدالدين را خبر کرد. شيخ مجدالدين پابرهنه بيامد و طشتي پر آتش کرد و بر سر نهاد و به جاي کفش بايستاد. شيخ به وي نظر کرد و فرمود که:" چون به طريق درويشان عذر سخن پريشان مي خواهي، ايمان و دين به سلامت بردي، اما سرت برود و در دريا ميري و ما نيز درسر تو شويم ، و سرهاي سرداران و ملک خوارزم در سر تو شود و عالم خراب گردد."

شيخ مجدالدين در قدم شيخ افتاد ، و به اندک فرصتي سخن شيخ به ظهور آمد. شيخ مجدالدين در خوارزم وعظ مي گفت، و مادر سلطان محمد زني به غايت زيبا و به وعظ شيخ مجدالدين مي آمد و گاه گاهي به زيارت وي ميرفت؛ مدعيان فرصت جستند تا شبي که سلطان به غايت مست بود، عرضه داشتند که :" مادر تو به مذهب امام ابوحنيفه و به نکاح شيخ مجدالدين درآمده." سلطان بسيار رنجه شد فرمود که شيخ را در دجله اندازند، انداختند. خبر به شيخ نجم الدين رسيد متغير گشت و گفت:" انا لله و انا اليه راجعون: فرزند مجدالدين را در آب انداختند و مرد." پس سر به سجده نهاد و زماني نيک در سجده بود. پس سر از سجده برآورد و گفت :" از حضرت عزت درخواستم تا به خونبهاي فرزندم ملک را از سلطان محمد بازستاند، اجابت فرمود." سلطان را از آن خبر دادند. به غايت پشيمان شد، پياده به حضرت شيخ آمد و طشتي پر زر بياورد. شمشير و کفن بر سر آن نهاده، و سر برهنه کرد و در نعال بايستاد و گفت :" اگر ديت مي بايد اينک زر، و اگر قصاص مي کنيد اينک شمشير." شيخ در جواب فرمود که کان ذلک في الکتاب مسطورا، ديت او جمله ملک تست، و سر تو برود، و سر بس خلق و ما نيز در سر شما شويم." سلطان محمد نوميد بازگشت. و عن قريب چنگيز خان خروج کرد و رفت آنچه رفت.

اين مطلب برگرفته از کتاب "نفحات الانس" نورالدين عبدالرحمان جامي به تصحيح دکتر محمود عابدي چاپ انتشارات اطلاعات مي باشد.

امامزاده محمود گازرخان

بسمه تعالي

 روستای گازرخان - 1

در جنوب روستاي گازرخان رودبار الموت نرسيده به قلعه تاريخي حسن صباح در کنار جاده امامزاده اي منسوب به اهل بيت عصمت و طهارت (ع) در ميان مزرعه گيلاس گزادشت توجه عابرين را جلب مي نمايد که از معنويت و صفاي ويژه اي برخوردار است و درخت تادانه اي با قدمت زياد در ضلع غرب امامزاده موجود است كه به ديوار امامزاده چسبيده و اهالي محل در فصل پاييز بعضا از ميوه آن براي تبرک بهره مند مي شوند‘در قديم نيز بچه هاي محلي ميوه هاي ريز تادانه را از درخت چيده وبا مغز گردو سائيده وممزوج نموده ومي خوردند.o:p>

 

بعضي از گردشگران در آنجا پياده شده و ضمن ساختن وضو نمازشان را در شبستان آن مي خوانند و شير آبي نيز از دره مجاور در جلو امامزاده از آب شرب تعبيه شده ، که تشنگي زائران و رهگذران را برطرف نموده و همانطوريکه بر روي مخزن آب نوشته شده نوشندگان آب به قافله سالار شهداي کربلا درود مي فرستند.مردم روستاي گازرخان اين امامزاده را مامن و جايگاهي براي بيان تمنيات و مکنونات قلبي خود دانسته و احترام زيادي را براي آن قائل مي باشند و به مناسبت هاي مختلف براي زيارت به آن مکان مقدس مي روند و ضمن روشن نمودن شمع به دعا و نيايش والقاء خواسته هاي خود مي پردازند.

در روز عاشورا نيز کليه مردم روستا با دسته سينه زني و بر افراشتن علم كه از تقدس ويژه اي بين اهالي برخوردار مي باشد؛به روش سنتي از روستا تا به محل استقرار امامزاده سينه زني وعزا داري مي نمايند و ضمن طواف امامزاده عزاداري برای حضرت سيدالشهدا و ياران باوفايش نزديك به ظهر عاشورا به اوج خود مي رسد.

غذاهاي نذري اهالي در آنجا بين سينه زنان و عزاداران حسيني و رهگذران غريبه توزيع ميشود.

اخيرا با تعميرات و حصاري که با کمک اهالي به دور امامزاده کشيده شده و آن را محفوظ و محصور نموده و بر غناي معنوي و سکوت سحرآميز آن افزوده شده و هرروزه بر زائرين آن مکان مقدس افزوده مي شود.

به همين جهات به نظر مي رسد اگر اداره محترم اوقاف محل ، به نحو مقتضي در جمع آوري کمک و نذورات مردم در اين محل ساماندهي نموده و ساز و کاري را فراهم نمايد تا از محل جمع آوري اين نذورات پس از وضع حق العمل عوامل اجرايي ، مابقي آن را صرف بهسازي ساختمان و گنبد امامزاده نمايد، عملي بحق و خداپسندانه و شايسته خواهد بود.

الموت

 

مقبره هیجده تن از سادات صفوی

الموت

 

از زائريني که موفق به زيارت امامزاده محمود گازرخان مي شوند التماس دعا دارد.

استغفاراز گفتن يك الحمدالله

سري سقطي زاهد ي معروف واز بستگان جنيد بغدادي است كه در ابتدا دكاني در بغداد داشت؛ روزي خبر آوردند كه بازار بغداد آتش كرفته وبيشتر دكاكين واماكن كسب واقعه در آن سوخته است ‘سري سقطي از خبر آورنده مي پرسد كه آيا به حجره ما گزندي نرسيده است ؟ وي پاسخ مي دهد كه خير . سري سقطي بي اختيار بر زبانش جاري ميشود كه الحمدالله.بعد از گذشت زماني به خود مي آيد وازگفته خود استغفار مي طلبد. اين گفته وي كه مي گويد: "سي سال است كه از گفتن يك الحمدالله استغفار مي طلبم "ناظر بر اين امر است.شاید این اشعار سعدی نیز بی ارتباط با این واقعه نباشد:

شبی دود خلق آتشی برفروخت

شنیدم که بغداد نیمی بسوخت

یکی شکر گفت اندر آن خاک و دود

که دکان ما را گزندی نبود

جهاندیده‏ای گفتش ای بوالهوس

تو را خود غم خویشتن بود و بس

پسندی که شهری بسوزد به نار

اگر خود سرایت بود بر کنار

پهلوان فخر الله گازرخاني

بنام خدا

پهلوان فخر الله گازرخاني از طلسم قلعه الموت مي گويد:

روزنامه ايران در شماره 620 مورخ 23 ارديبهشت ماه 1376 مطلبي را در مورد مصاحبه پهلوان فخرالله ميرزائي منتشر كرد كه متاسفانه در اينترنت وسوابق روزنامه يافت نگرديد وبنا بر اين است كه مصاحبه پهلوان در اينجا ذكر گردد،هرچند كه در سال۱۳۷۹ پهلوان فخرالله چهره در نقاب خاک فرو کشید، ليكن فرهنگ ومنش پهلواني در اين مملكت هميشه زنده است وچيزي است كه ما بالضروره بآن نيازمنديم وحضور پهلوان ورشادتهاي وي در جاي جاي روستا ومراتع سر به فلك كشيده الموت  مانند كوه تاريخي "هودكان "،"شاتان "،"تارو"،"خورشابال"،"تيفال گهره "،"اوجر"،"گاز چال"،"ُِسيالان "وساير كوههاي گازرخان ومراتع وكوههاي بهاره قزوين وغيره به طورجاودانه حس مي گردد.

پهلوان فخرالله در حلقه مردانی چون امیر ومسعود ثابت  ُ ابوالفضل وجواد ملکی ُنقرعلی احمدیُ حجت الله آقائی ُشیخ مرتضی سمیعی ُصلواة الله نجاریُ  کریم وقدرت توانا ُحاج آقا توکلی خشکچالیُ یونسعلی یعقوبیُ احسن شهبازیُ وخانجان قاسمی می درخشید. لذا جادارد پهلوان ما در دنياي مجازي اينترنت نيز جايگاه اصلي خود را داشته باشد .اينك متن روزنامه ايران:" پهلوان فخرالله ميرزائي فخر اهالي روستاي گازرخان الموت است. روزگاري بخاطر او كسي حتي جرات نمي كرد توي چشم اهالي فوت كند. هم خرس كشي كرده بودو هم چوب باز ماهري بود. اهالي مي گويند 120 سال دارد. اين حس حماسي چنان قوي است كه خودش هم باورش شده است اما ذهن شفاف وخاطرات سالشمارش گذر 94 بهار را از عمر گواهي مي دهد. هم چنان كه نم نم باران شبانه به شيشه پنجره مي زند وما به گفت وگو مي نشينيم .بهتر است از قلعه الموت شروع كنيم....

Gazor Khan village & Alamut Castle by looking4poetry

-         اين قلعه را چه كسي ساخته است؟

-         اين قلعه در زمان حسن صباح وحتي قبل از آن ساخته شده وارتفاع زیادی دارد.

 

-         داخل فلعه چيست؟

-         لباسي است كه اگر فرد پيري بپوشد جوان مي شود .حوضي هم كه آبش تمامي ندارد!

-         چطور تا حالا كسي سراغ اين حوض نرفته است؟

-         غير ممكن است.سالها پيش يك آب باز تنكابني خواست برود.با هم رفتيم بالاي تيغه كوه ،كار خطرناكي بود من ريسمان را دور سينه اش بستم واو رفت توي حوض  قرارمان اين بود كه پس از شمردن 20 شماره او را بالا بكشم به شماره بيست كه رسيدم اورا بيرون كشيدم. دستهايش پاره پاره شده بود. وقتي بالا آمد به من گفت :"به يك طلسم كه روي قفل در آهني بود برخوردم."

-         بگذريم مردم مي گويند تو خرس هم شكار كرده اي ماجرا چيست؟

-         اتفاقي بود كوههاي مازندران خرس زياد داشت نخستين بار كه به شكار رفته بودم صداي خميازه شنيدم تا برگشتم متوجه خرس خيلي خيلي بزرگ شدم....ترسيدم تفنگ سرپر داشتم نشان كردم وزدم توي ملاجش .وقتي خرس افتاد... بالا وپايين مي پريدم ومي رقصيدم به خودم گفتم آفرين...آفرين....آفرين جوان!

-         چند سال پيش بود؟

-         فكر مي كنم 70 سال شايد هم بيشتر.

 -         از گذشته بگو.

-         همه اش در نداري زندگي كرده ام.

-         چند تا زن گرفته ئي؟ سه تا!

-         چند نفر اولاد داري؟

-         4دختر 4پسر و80 نوه ونتيجه.

-         صبح ساعت چند از خواب بيدار مي شوي؟

-         خواب ندارم از وقتي دانشمندان تهران ساعت را يك ساعت جلو كشيدند ساعت 5 بيدار مي شوم.

-         معمولا چه كار مي كني؟

-         راديو گوش مي كنم.

-         مي داني چه كسي رئيس جمهور است؟

-         بله اسمش علي اكبر است.بيابان وهر جاي ديگري مي رود آباد مي كند براي مردم كار مي كند. من حتما به او يك راي مي دهم. عجب مردي است در خارج هم مرافعه ديگر كشورها را تمام مي كند.

-         چرا به شما پهلوان مي كويند؟

-         چون كشتي گير بودم.

-         كشتي را از چه كسي ياد گرفتي؟

-         از پدرم "پهلوان بساط"او با قمه به جاي چوب ماهرانه بازي مي كرد.

-         از قلعه چه چيز ديگر نگفته مانده است؟

-         داستان قلعه را چهار روز بگوئي تمام نمي شود.

-         مثلا؟

-         شب عيد هر سال يك اسب سفيد مي آيد بالاي كوه شيهه مي كشد مي گويند اگر كسي به اسب بزند تمام طلسم دنيا مي شكند.

-         تا حالا شكست خورده اي؟

-          فقط يك بار از پهلوان صفي خان مازندراني .

-         چرا؟

-         اورا دست كم گرفته بودم.

-         دنيا چقدر بزرگ است؟

-         دنيا هيجده اقليم است در هر اقليم 20 كشور است وهر كشور 60 پادشاه دارد.از آن طرف كه آفتاب در مي آيدتا آن جا كه غروب مي كند به غير از خدا وپيامبروعلي (ع)هيچكس نمي داندچقدر است.

-         زندگي چيست؟

-         به به چقدر زيبا است !خداوند چه خوب قرار ومدار كرده است.

-         تا كره ماه چقدر است؟ خيلي طياره اي درست كرده اند كه حالا در هفتمين آسمان است 5تا 6 سال خرجش را با خود مي برد وآنجا مي ماند.

-         مركز دنيا كجاست؟

-         مكه خانه خدا.

-         خورشيد دور ما مي گردديا ما دور خورشيد؟

-         خورشيد دور ما مي گردد.

-         چه يادگاري از خودت باقي مي گذاري؟

-         به اين روستا آب آورده ام مسجد هم ساخته ام.

-         آرزو چه داري؟

-         آرزو دارم بروم زيارت كربلا.

-         چند ساله بودي شناسنامه گرفتي ؟

-         35 ساله

-         خدمت كرده ايي؟

-          بله ميرزا كوچك خان سربازگيري مي كرد. پدرم تفنگ داشت داد بروم.بعد سال 1321 رفتم پادگان باغشاه خدمت كردم .

-         چند بار به تهران رفته يي؟

-         سه بار آن قديم ها رفته ام.

-         تهران چه جور شهري است؟

-         شهر خيلي بزرگ بايد باشد.شنيده ام هوايش سياه است.

-         قزوين چه جور شهري است؟

-         در قزوين 4 هكتار زمين را با يك بره عوض نكردم.

-         يك نصيحت بگو.

-         يك نفر بيچاره را پيدا كرديدبه او كمك كنيد.

-         بهترين لحظه زندگي تو كدام لحظه بود؟

-         شب عروسي با زن اولم.

-         بدترين لحظه چي ؟

-         آن روزي كه پدرم مرد خيلي گريه كردم.

-         زن خوب چه جور زني است؟

-         خانه دار كه صله رحم كند. براي مرد آب بياورد غذاي خوب درست كند اينطور زن از پدر ومادر هم بهتر است.

-         تا حالا مريض شده يي؟

-         يك بار .

-         بيمارستان هم رفته يي؟

-         بله دوشب در مريض خانه بوعلي قزوين خوابيده ام به نظرم 7 سال پيش بود.

-          تا حالا باعث وباني خير وازدواج چند نفر شده يي؟

-         4 خانواده  سبب ازدواج شده ام كار بدي كرده ام جريمه ام را بگوييد!

-         كار خير پاداش داردجريمه ندارد من دارم مي روم صحبت ديگري نداري ؟

-         نه دستتان بي درد.

"اغوزبن"خداحافظ

بسمه تعالی

نمای کامل گازرخان و قلعه تاریخی حسن صباح 

 gazor khan

در شمال قلعه گازرخان الموت ودر پاي كوه معروف هودكان  در حال حاضرباغها وقلمستانهائي وجود دارد كه به اغوز بن معروف است وچشم انداز زیبائی به طبیعت منطقه بخشیده است.

در تداول عاميانه در منطقه ديلم والموت، اغوز به در خت گردو وگردكان گفته ميشود كه مجموعه باغهاي موصوف که ازچشمه های خنک کوه هودکان آبیاری میشوندِ َُبه آن مسما گرديده است.

در پيرامون قلعه الموت ويرانه ها وبقاياي وجود دارد كه حكايت از عصر اسماعيليه دارد؛يكي از اين بقايا در نزديكي شمال قلعه گازرخان قرار داردكه "ديلمان ده"نام داردوظاهرآ مردم آن عصر از فضاي محاذي وپيراموني محل مذكور مانند "كودره"وخرابه هاي "خرازرو"وخصوصآ "اغوزبن" جهت استفاده از گردووساير ميوه هاي محصله ، برداشت محصول غلات ،جمع آوري علف ،چراي احشام خودوساير جهات مورد مصرف قرار مي دادند .

Alamut, north of Gazor Khan - Kūchenān - 14

علت اينكه به نام اغوزبن در اين برهه خاص توجه گرديد به اين دليل است كه به ياد دوستي بنام "برجعلي  رمضاني" همکار فرهنگی ام ودوست دیگری بنام" اباذر پدری"جانباز جنگ تحمیلی افتادم كه آقای  رمضانی در حضور ما در صخره ای بربلنداي اغوز بن در 3۴ سال پيش ايستاده بود ومي گفت :اغوزبن عزيز خداحافظ.

 

 

هم اكنون كه فكر مي كنم ايشان درست خداحافظي مي كردوحق داشت بااين مزارع وباغات حرف بزند زيرا احساس مي كنم كه اين قطعات با انسان نيز حرف مي زنند وبعضآ چنانچه نيك تامل نمائيم آنها از گذشته هاي مبهم ُمتلاطم وپر رمز وراز خود موضوعاتي را با ظرافت به مخاطب القا مي نمايند .

 تصویری از اغوزبن گازرخان

 

به تعبیر حضرت مولانا:

ما سميعيم وبصيريم وهشيم       با شما نامحرمان ما خامشيم. خامشيم ونعره تكرارمان                  مي رود تا بايتخت يارمان.

توصيه به طراحان مدارس

 

بسمه تعالي

هرچند که اين شعر تناسبي با اين موضوع ندارد ليکن به منظور احترام به مقام شامخ علامه دهخدا آن را در اينجا مي آورم.

در بهر تو غوطه خواهم خوردن      يا غرقه شدن يا گهري آوردن

قصد تو مخاطره است خواهم کردن       يا روي کنم سرخ بدان يا گردن

 

سالها قبل در نشريه اي مي خواندم که در ژاپن سالنهاي چند منظوره اي ساخته شده که در زيرصحنه آمفي تئاتر مدارس درب هاي کشويي تعبيه شده که در موقع مقتضي درب هاي مورد بحث به عقب زده مي شود و صندلي ها را سريعا به زير سن آمفي تئاتر دپو نموده و فضا تبديل به سالن ورزشي مي شود. در برخي از سالن هاي آمفي تئاتر مدارس نيز صندلي هاي تا شونده اي قرار داده شده و در فواصل مختلف ريل هايي پيش بيني گرديده که واگن هاي کوچکي در آن ريلها به حرکت در مي آيد و صندلي هاي تا شونده که به زير سن آمفي تئاتر منتقل شده به سرعت اعاده گرديده و با چينش صندلي هاي  تا شونده به صورت ترصيف و منظم سالن در صورت لزوم به سالن آزمايشگاه يا سخنراني يا سالن امتحانات و رستوران و ... تبديل و استيفاي منفعت مي گردد و در هر طبقه اين ساختمان ها حسب مورد براي هر ناظم اتاقي پيش بيني شده و عموما جلسات مدارس در پشت بام آموزشگاه ها برگزار مي گردد و از نظر ايمني واجدجان پناه مي باشد و از بام مدارس تحت عنوان "باغ بام" ، "فضاي سبز" براي توليد گياه و گل به کار گرفته مي شود و در بعضي موارد نيز پارکينگ مدرسه در پشت بام طراحي مي گردد.

البته بر کسي پوشيده نيست که کشور ژاپن با توجه به کوچک بودن مساحت نياز به استفاده هاي ترکيبي از فضاها بدين صورت دارد، اما بحمدالله کشورما  از حيث مساحت کشور وسيعي است ليکن چنانچه در بافتهاي قديمي شهرها که محدوديت زمين داريم وهمچنين به منظور صرفه جوئي از منابع مالي به صورت آزمايشي از چنين الگوهائي در برخی نقاط استفاده نمائيم، به صرفه و صلاح خواهد بود.