آناتی با عرفا
درتذكره الاوليا آمده است: كه چون حاتم به بغداد آمد ‘خليفه را خبر دادند كه زاهد خراسان آمده است . اورا طلب كرد . چون حاتم از در درآمد ‘ خليفه را گفت: يا زاهد. خليفه گفت : من زاهد نيم كه همه دنيا زير فرمان من است .زاهد توئي .حاتم گفت: ني ؛ كه توئي زاهد‘ كه خداي تعالي مي فرمايد:قل متاع الدنيا قليل‘و تو به اندك قناعت كرده اي ‘ زاهد تو باشي ‘ نه من كه به دنيا وعقبي سر فرود نمي آورم. در جائي ديگر آمده است:"راههائي كه به خدا پايان مي گيرند ‘بي شمارنديا الطرق الي الله بعدد انفاس خلائق." عطار در احوال سري سقطي بيان داشته:جنيد گفت :يك روز بر سر سري رفتم .مي گريست. گفتم .چه بوده است؟گفت: در خاطرم آمد كه امشب كوزه اي را بر آويزم تا آب سرد شود. در خواب شدم . حوري را ديدم گفتم : تو از آن كيستي ؟ گفت ‘ از آن كسي كه كوزه بر نياويزدتا آب خنك شود و آن حور كوزه مرا بر زمين زد اينك بنگر.جنيد گفت:سفالهاي شكسته ديدم تا ديرگاه آن سفالها آنجا افتاده بود. نويسنده اي متآثر از داستان فوق گفته:يك قديس بزرگ پس از 40 سال شيوه زهد نمي توانست به خدابرسد.چيزي بر سر راهش ايستاده بودوجلوگيري مي كرد. در پايان 40سال فهميد آن مانع سبوئي كوچك بود كه بيش از اندازه دوستش مي داشت. چون آبي را كه در درون آن مي ريخت خنك مي كرد‘ سبو را شكست ودر دم با خدا يگانه شد.
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 16:12 توسط حاجتعلی قلی پور
|