بر دار كردن حسنك وزير

قبل از اینکه به گزیده داستان بر دار کردن حسنک وزیر بپردازیم بهتر است بدوا بخشی از شعر کما ل الدین ابو البرکات عبدالرحمن بن محمد بن ابی الوفا معروف به ابن الانبازي  را در این خصوص نقل نماییم .ابن الانبازي در رثاي حسنك وزير  مي گويد:تو را در زندگي ومرگ جايگاهي بلند است وبراستي كه يكي از معجزات هستي/ ...بر مركبي نشتي كه زيد سالهاي پيش ،برآن نشست .واين فضيلتي است كه دلداري دهد وسرزنش دشمنان را از تو دور سازد ./ مردم را از حوادث روزگار پناه دادي وروزگار خواهان انتقام تو شد./ تورا خاكي نيست تا بگويم سيراب باد كه تو خود زير بارش بارانها قرار گرفته اي ...

واما گزیده داستان حسنک قرمطی!؟

«...و اين افسانه‏اي است با بسيار عبرت.»(۱)
و آن روز و آن شب تدبير بر دار كردن حسنك در پيش گرفتند، و دو مرد پيك راست كردند  با جامعه پيكان، كه از بغداد آمده‏اند و نامه خليفه آورده، كه حسنك قرمطي را بر دار بايد كرد و به سنگ ببايد كشت، تا بار ديگر بر رغم خلفا، هيچ كس خلعت مصري نپوشد و حاجيان را در آن ديار نبرد. چون كارها ساخته آمد، ديگر روز، چهارشنبه دو روز مانده از سفر، امير مسعود بر نشست و قصد شكار كرد و نشاط سه روزه، با نديمان و خاصگان و مطربان، و در شهر خليفه شهر را فرمود داري زدن بر كران مصلاي بلخ، فرود شارستان  . و خلق روي آنجا نهاده بودند، بوسهل بر نشست و آمد تا نزديك دار، و بر بالايي بايستاد. و سواران رفته بودند با پيادگان تا حسنك را بيارند. چون از كران بازار عاشقان در آوردند، و ميان شارستان رسيد، ميكائيل بدان جا اسب بداشته بود، پذيره  وي آمد. وي را مؤاجز  خواند و دشنامهاي زشت داد. حسنك در وي ننگريست و هيچ جواب نداد. عامه مردم او را لعنت كردند بدين حركت ناشيرين كه كرد و از آن زشتها كه بر زبان راند، و خواص مردم خود نتوان گفت كه اين ميكائيل را چه گويند. و پس از حسنك اين ميكائيل كه خواهر اياز را به زني كرده بود، بسيار بلاها ديد و محنتها كشيد، و امروز بر جاي است و به عبادت و قرآن خواندن مشغول شده است، چون دوستي زشت كند چه چاره از باز گفتن؟
و حسنك را به پاي دار آوردند نعوذ بالله من قضاء سوء  و دو پيك را ايستانيده بودند كه از بغداد آمده‏اند. و قرآن خوانان قرآن مي‏خواندند. حسنك را فرمودند كه: «جامه بيرون كش.» وي دست اندر زير كرد و ازار بند استوار كرد و پايچه‏هاي ازار را ببست و جبه و پيراهن بكشيد و دور انداخت با دستار، و برهنه با ازار بايستاد و دستها درهم زده، تني چون سيم سفيد، و رويي چو صد هزار نگار. و همه خلق به درد مي‏گريستند. خودي روي‏پوش آهني بياوردند عمداً تنگ چنان كه روي و سرش را نپوشيدي، و آواز دادند كه سر و رويش را بپوشيد تا از سنگ تباه نشود، كه سرش را به بغداد خواهيم فرستاد نزديك خليفه. و حسنك را همچنان مي‏داشتند، و او لب مي‏جنبانيد و چيزي مي‏خواند، تا خودي فراخ‏تر آوردند. و در اين ميان احمد جامه‏دار بيامد سوار، و روي به حسنك كرد و پيغامي گفت كه خداوند سلطان مي‏گويد: «اين آرزوي توست كه خواسته بودي، و گفته كه «چون تو پادشاه شوي ما را بر دار كن.» ما بر تو رحمت خواستيم كرد، اما اميرالمؤمنين نبشته است كه تو قرمطي شده‏اي، و به فرمان او بر دار مي‏كنند.» حسنك البته هيچ پاسخي نداد.
پس از آن، خود فراخ‏تر كه آورده بودند، سر و روي او را بدان بپوشانيدند. پس، آواز دادند او را كه بدو. دم نزد و از ايشان نينديشيد. هر كس گفتند: «شرم نداريد مرد را كه مي‏بكشيد {به دو} به دار بريد؟» و خواست كه شوري بزرگ به پاي شود، سواران سوي عامه تاختند و آن شور بنشاندند و حسنك را سوي دار بردند و به جايگاه رسانيدند، بر مركبي كه هرگز ننشسته بود بنشاندند، و جلادش استوار ببست و رسنها فرود آورد. و آواز دادند كه سنگ دهيد. هيچ كس دست به سنگ نمي‏كرد، و همه زار زار مي‏گريستند خاصه نشابوريان. پس مشتي رند را سيم دادند كه سنگ زنند، و مرد خود مرده بود كه جلادش رسن به گلو افگنده بود و خبه كرده. اين است حسنك و روزگارش. و گفتارش، رحمة الله عليه، اين بود كه گفتي «مرا دعاي نشابوريان بسازد.»، و نساخت، و اگر زمين و آب مسلمانان به غصب بستد، نه زمين ماند و نه آب؛ و چندان غلام و ضياع  و اسباب و زر و سيم و نعمت هيچ سود نداشت. او رفت و اين قوم كه اين مكر ساخته بودند، نيز برفتند رحمة الله عليهم.
و اين افسانه‏اي است با بسيار عبرت؛ و اين همه اسباب منازعت و مكاوحت  از بهر حطام  دنيا به يك سوي نهادند. احمق مردا كه دل در اين جهان بندد! كه نعمتي بدهد و زشت باز ستاند.شعر :
لعمرک ما الدنیا بدار اقامة           اذازال عن عین البصیر غطاؤها
و کیف بقاء الناس فیها و انما       ینال باسباب الفناء بقاؤها
رودكي گويد:
به سراي سپنج، مهمان را             دل نهادن هميشگي نه رواست
زير خاك اندرونت بايد خفت           گرچه اكنونت خواب بر ديباست
با كسان بودنت چه سود كند؟          كه به گور اندرون شدن تنهاست
يار تو زير خاك، مور و مگس           بدل آن كه گيسوت پيراست
آن كه زلفين و گيسوت پيراست         گرچه دينار يا درمش بهاست
چون تو را ديد زرد گونه شده           سرد گردد دلش، نه نابيناست
چون از اين فارغ شدند، بوسهل و قوم از پاي دار بازگشتند، و حسنك تنها ماند چنان كه تنها آمده بود از شكم مادر.
و پس از آن شنيدم از بوالحسن حربلي كه دوست من بود و از مختصان بوسهل، كه يك روز شراب مي‏خورد و با وي بودم، مجلسي نيكو آراسته و غلامان بسيار ايستاده و مطربان همه خوش آواز در آن ميان فرموده بود تا سر حسنك، پنهان از ما، آورده بودند و بداشته در طبقي با مكبه ،  پس گفت: «نوباوه ای آورده‏اند، از آن بخوريم». همگان گفتند:«خوريم.» گفت: «بياريد.» آن طبق بياوردند و از او مكبه برداشتند، چون سر حسنك را بديديم، همگان متحير شديم، و من از حال بشدم، و بوسهل بخنديد، و به اتفاق شراب در دست داشت، به بوستان ريخت، و سرباز بردند! و من در خلوت، ديگر روز او را بسيار ملامت كردم، گفت: «اي بوالحسن، تو مردي مرغ دلي، سر دشمنان چنين بايد.» و اين حديث فاش شد و همگان او را بسيار ملامت كردند بدين حديث، و لعنت كردند.
و آن روز كه حسنك را بر دار كردند، استادم بونصر روزه بنگشاد و سخت غمناك و انديشه‏مند بود چنان كه به هيچ وقت او را چنان نديده بودم؛ و مي‏گفت: «چه اميد ماند؟» و خواجه احمد حسن هم بر اين حال بود و به ديوان ننشست.
و حسنك قريب هفت سال بر دار بماند چنان كه پايهايش همه فرو تراشيد و خشك شد چنان كه اثري نماند، تا به دستوری  فرو گرفتند و دفن كردند چنان كه كس ندانست كه سرش كجاست و تن كجاست. و ما در حسنك زني بود سخت جگرآور، چنان شنودم كه دو سه ماه، از او اين حديث نهان داشتند چون بشنيد، جزعي  نكرد چنان كه زنان كنند، بلكه بگريست به درد، چنان كه حاضران از درد وي خون گريستند، پس گفت: «بزرگا مردا كه اين پسرم بود! كه پادشاهي چون محمود اين جهان بدو داد و پادشاهي چون مسعود آن جهان.» و ماتم پسر سخت نيكو بداشت؛ و هر خردمند كه اين بشنيد بپسنديد، و جاي آن بود. و يكي از شعراي نشابور اين مرثيه بگفت اندر مرگ وي، و بدين جاي ياد كرده شد:
ببريد سرش را، كه سران را سر بود        آرايش دهر و ملك را افسر بود
گر قرمطي و جهود و گبر كافر بود        از تخت به دار بر شدن، منكر بود

 ............................................................................................

پاورقی

۱-سرکار خانم زهرا خانلری (کیا)همسر دکتر پرویز ناتلخانلري در اثر خود کتاب «داستان‌هاي دل‌انگيز»  ـ انتشارات بنياد فرهنگ ايران، چاپ سال1346در مورد مولف تاریخ بیهقی آورده است:
"به سال 385 ه. ق در ده حارث آباد بيهق(سبزوار قديم) كودكي به جهان آمد كه نامش را ابوالفضل محمد نهادند. پدر كه حسين ناميده مي‏شد، كودك را به سالهاي نخستين در قصبه بيهق و سپس، در شهر نيشابور به دانش‏اندوزي گماشت.

ابوالفضل كه از دريافت و هوشمندي ويژه‏اي برخوردار بود و به كار نويسندگي عشق مي‏ورزيد، در جواني از نشابور به غزنين رفته (حدود 412 هـ.ق)، جذب كار ديواني گرديد و با شايستگي و استعدادي كه داشت به زودي به دستياري خواجه ابونصر مشكان گزيده شد كه صاحب ديوان رسالت محمود غزنوي بود و خود از دبيران نام‏آور روزگار.بیهقی در زمان سلطان عبدالرشید به ریاست دیوان رسالت رسید، اما پس از چندی به سعایت مخالفان معزول و زندانی گردید.بیهقی پس از خروج از زندان انزوا اختیار کرد و به نگارش کتاب پرداخت تا در سال 470 در گذشت.تاریخ بیهقی بسیار مستند و قابل اعتماد است از دیگر مزایای تاریخ بیهقی بی طرفی کامل مولف است.هرگز در مدح یا ذم مبالغه نکرده است، خاصه هرگز به ذم کسانی که از مقامات عالی معزول گشته و مغضوب دربار شده اند نمی پردازد.کتاب تاریخ بیهقی همانقدر که از نظر تاریخ مهم است، از لحاظ ادبی نیز با ارزش و نمونه ی بسیار عالی از نثر دوره غزنوی است."