شيخ ابو سعيد ابوالخير
شيخ ابو سعيد ابوالخير يكي از مشايخ صوفيه از مردم مهنه خراسان (357-440 ه ق) مي باشد كه كتاب اسرار التوحيد را محمد بن منور نوه شیخ در شرح مقامات جد خويش نگاشته است .
وي گفته است :كه بعدد هر ذره راهي است به حق .
نقل است كه درويشي گفت : اورا كجا جوئيم گفت كجاش جستي كه نيافتي.
اين رباعي از اوست: در راه يگانگي نه كفر است ونه دين – يك گام زخود برون نه وراه ببين –
اي جان وجهان تو راه اسلام گزين – با مار سيه نشين وبا خود منشين-
از ابوسعيد معني اين خبر پرسيدندكه: "تفكر ساعة خير من عبادة سنة"شيخ گفت "انديشه يك ساعته در نيستي خود‘بهتر از عبادت يك ساله در انديشه هستي خود"مي باشد.وشيخ فرموده اصل اين حديث آن باشدكه مرد را بدو باز نگذارند."لازم است اينجا جمله معترضه اي بيان شود به اين معنا كه اغلب متفكرين ومورخين معتقدند كه تمامي تمدن وكشفيات واختراعات بشري حاصل لحظات از خود بيگانگي انسان است ولاغير"
رسول اكرم( ص )مي فرمايد:" اللهم لاتكلني الي نفسي طرفه عين""مرا يك چشم زدن به خود باز مگذار" شيخ مي گويد:" در سفر به ديهي رسيديم پرسيدم اينجا پيري بوده گفتند :پيري بوده كه وي را "داد"مي گفته اند .گفتم هچكس وي را ديده باشد؟گفتتند پيري است ديرينه كه وي را ديده است. فرستاديم تا پير بيامد .مردي بشكوه بود. پرسيدم كه تو "داد" را ديده اي ؟گفت :كودك بودم كه وي را ديدم . مرا قوت آن نبود كه سخن وي دانستمي ليك يك سخن ياد دارم از او:"روزي مرقع داري از راه رسيد وبه نزديك وي در آمد وسلام كرد وگفت: پاي افزار بيرون كنم ‘ايهاالشيخ به تو بياسايم؛كه گرد همه عالم بگشتم خود نياسودم وآسوده اي نيز نديدم .پير گفت :چرا از خويش دست نداشتي تا تو خود بياسودي وخلق هم به تو بياسودندي؟ما گفتيم اين سخني تمام است كه آن پير گفته‘برتر از اين سخن نباشد."
گویند شیخ با مریدان به نشابور بشد .به در دکانی رسدند که مرغ بریان کرد ه بفروختی ُشیخ به صاحب دکان گفت :چند ی از مرغان را به رایگان به ما بده که سخت گرسنه ایم .صاحب مغازه گفت :خدا روزیت را جای دیگر حوالت نماید من نتوانم . شیخ گفت ما ابن سبیل هستیم این دهش را بنمای .صاحب مغازه حرف خود را تکرار نمود.شیخ گفت اگر ندهی مرغانت را کیش خواهم داد .مغازه دار گفت اصلا نمی دهم که کیش نمائی . شیخ به مرغها کیش داد ومرغان به امر خدا به پرواز در آمدند. مردمی که ناظر بر این صحنه بودند با ملاحظه کشف کرامات شیخ لباس وی را به عنوان تبرک تکه تکه نمودند .شیخ در موقع که ظاهرا سرما خورده بود با دستمال جیبی خود آب دماغش را گرفت که ظاهرا با صدای فیشی توام بود .که نگهان با این اقدام شیخ افرادی که در دور وی جمع شده بودند ُ پراکنده گردیدند. مریدان شیخ با تعجب قضیه را از شیخ سوال نمودند که شیخ گفت: "بر کسانی که با کیشی بیایند وبا فیشی بروند اعتمادی نیست."
شيخ را كفتند :"فلان بر روي آب مي رود.گفت :سهل است وزغي وصعوه اي نيز بر آب رود.گفتند:فلان كس در هوا مي پرد. گفت:زغني ومگسي نيز در هوا مي پرد. گفتند:فلان كس در يك لحظه از شهري به شهري مي رود. گفت :شيطان نيز در يك نفس از مشرق به مغرب ميرود.اين چنين چيزها را بس قيمتي نيست. مرد آن بود كه درميان خلق نشيندودادوستد كند وزن خواهد وبا خلق در آميزد‘ويك لحظه از خداي خود غافل نباشد."
شيخ را پرسيدند كه :تصوف چيست؟گفت: آنچه در سر داري بنهي وآنچه در كف داري بدهي واز آنچه برتو آيد نجهي.
گفته اند كه درشهر نيشابور اعلان نمودند شيخ در مسجد جامع وعظ خواهد نمود وانبوه مردم در مسجد ازدحام نمودند وشيخ به منبر رفت ‘از آنجا كه مسجد از نظر فيزيكي پاسخگو ي ازدحام مردم نبود ؛مردي برخاست وبا صداي بلند اعلام نمود: "خداي بيامرزد كسي را كه برخيزد وگامي فراپيش نهد." شيخ گفت: سخن همين بود كه اين مرد بيان گفت وضمن صلوات برپيامبر خاتم مجلس راتمام واز منبر پائين آمد. ناگهان غريو شادي از مردم برخاست وهمگي به شيخ درود فرستادند.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 19:1 توسط حاجتعلی قلی پور
|