نیما یوشیج در غروبی جمعه به یاد پدرش

"گفت موسی ما نداریم آن زبان

گفت مارا از زبان غیر خوان"

...مهربان با همه اهل دنیا

سخنانش خوش و گرم و شیرین
او همان گونه که تو زود گذر
رفت و بنهاد مرا در غم خود
روی پوشید و سبک کرد سفر
تا بفرسایدم از ماتم خود
من ولی چشم بر این ره بسته
هر زمانی ش ز ره می جویم
تا میایی تو به سویم خسته
با دل غمزده ام می گویم
کاش می آمد
از این پنجره من بانگ می دادمش از دور، بیا
با زنم عالیه می گفتم:
زن، پدرم آمده
در را بگشا