نورماه
-شمس تبریزی كه در دهه ششم عمر خود بود مولاناي 38 ساله را همان گمشده ساليان دراز خود مي يابد و او را به قماري مي خواند كه هيچ تضميني براي برنده شدن در آن وجود نداشت. مولانا با تمام خلوص وارد اين قمار عاشقانه مي شود و گوهر عشق مي برد و حتي هوس قماري ديگر مي كند.
خنك آن قمار بازي كه بباخت هر چه بودش بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر(1)
-مولانا ديگر اهل طرب شده بود نه اهل حسرت و آه. او ديگر به دنبال شمسي خارج از وجود خود نمي گشت چون هزاران شمس از درون او به خارج نور مي افشاندند. وقتي مريدي نزد مولانا به خاطر نرسيدن به محضر شمس و نديدن او آهي كشيد(2) و گفت: "حيف!" مولانا بر آشفت و گفت: "اگر به خدمت مولانا شمس الدين تبريزي نرسيدي – به روان مقدس پدرم! - به كسي رسيدي كه در هر تاي موي او هزار شمسالدين آونگان است و در ادراك سرِّ سرِّ او حيران!".(3)
به هر روي سخن از دريا است(4) و به قول شاعر آب دریا را اگر نتوان کشید/ از برای تشنگی باید چشید/ ما از قطره شبنم نيز كمتريم .از نوجواني و زماني كه دانش آموز بودم به حضرت مولانا ارادت داشته و با گذر عمر اين ارادت نيز فزوني ميگيرد و در اینجا به یاد ابیاتی می افتم که معلم فقیدم جناب آقای الهیان در دبیرستان حافظ تنکابن از اشعار مولانا در مورد وجود نازنین حضرت رسول ختمی مرتبت و دشمنان قسم خورده وی اشعار حضرت مولانا را به عنوان شاهد سخن قرائت می نمود.
به هر تقدير با ذكر نكات فوق دل به ابيات مذکور مي سپاريم كه در حال و هواي برفي زمستان جسم و جانمان را گرما می بخشد و از جواني به دليل معاني متعالي وبلندش آنرا زمزمه مي كردم :
مه فشاند نور و سگ عو عو کند
هر کسی بر طینت خود میتند
چون تو خفاشان بسی بینند خواب
کاین جهان ماند یتیم از آفتاب
کی شود دریا ز پوز سگ نجس
کی شود خورشید از پف منطمس
در شب مهتاب مه را بر سماک
از سگان و عوعو وی چه باک
و یا- در شب مهتاب مه را بر سماک
از سگان و وعوع ایشان چه باک
سگ وظیفه خود به جا می آورد
مه وظیفه خود به رخ می گسترد
بانگ سگ هرگز رسد در گوش ماه؟
خاصه ماهی کو بود خاص اله
کارک خود میگذارد هر کسی
آب نگذارد صفا بهر خسی
ای بریده آن لب و حلق و دهان
که کند تف سوی ماه آسمان
خس، خسانه میرود بر روی آب
آب صافی میرود بیاضطراب
مصطفی مه میشکافد نیمه شب
ژاژ میخاید ز کینه بو لهب
آن مسیحا مرده زنده میکند
آن جهود از خشم سبلت میکند
به هر روی به دلیل عارضه همیشگی که همان فقدان وقت مقتضی می باشد بدون شک از پراکنده گویی گریزی نیست و ضمن پوزش از عزیزان از لسان مولانا به درگاه حضرت باری می گوییم:
ما ندانستیم ما را عفو کن
بس پراکنده که رفت از ما سخن
..............
پاورقی
1-(ديوان كبير، غزل 1085)
2-مقالات شمس
3-مولانا در ديوان كبير، غزل 1576 مي فرمايد:
شمس تبريز خود بهانه ست ماييم به حسن لطف، ماييم
با خلق بگو براي روپوش كو شاهِ كريم و ما گداييم
ما را چه زشاهي و گدايي شاديم كه شاه را سزاييم
محويم به حسنِِ شمس تبريز در محو، نه او بود نه ماييم
4- اي همه دريا چه خواهي كردنم اي همه هستي چه مي جوئي عدم