عطار عارف شهيد
بسمه تعالي
عطار نیشابوری شاعر و عارف نامدار ایرانی در قرن ششم می باشد که پدرش دارو فروش بود که عطار نیز حرفه پدر را ادامه میداد .
در سخنان مولانا جلال الدین رومی آمده است که نور منصور بعد از صد و پنجاه سال بر روح فریدالدین عطار تجلی کرد و مربی او شد.
پدر مولوی به منظور در امان ماندن فرزندش از حمله مغول به غرب ایران مهاجرت کرد، "بهاء ولد" فرزند خردسال خود ، جلال الدین محمد را، که بعد ها به مولوی مشهور و شهره آفاق گردید، از شهرهای مختلف از جمله نیشابور، عبور داد و هنگام عبور از نیشابور، به دیدار شیخ فرید الدین عطار نیشابوری رفتند، عطار مثنوی «اسرار نامه» خود را به مولوی که در آن هنگام شش سالي بیشتر نداشت، اهدا کرد و درباره او با پدرش چنین گفت: «این فرزند را گرامی دار، زود باشد که این پسر، آتش در سوختگان عالم زند.» این پیش بینی عطار همچنان که عطار گفت به نحو بارزی محقق شد.
بنا بر حکایت کتاب ارزشمند" نفحات الانس" جامی با تصحیح دوست فاضل و بزرگوارم جناب آقای دکتر محمود عابدی گفته شده: سبب توبه وی آن بود که روزی در دکان عطاری مشغول و مشعوف معامله بود. درویشی به آنجا رسید و چند بار شیءالله گفت. وی به درویش نپرداخت. درویش گفت: "خواجه! توچگونه خواهی مرد." عطار گفت: "چنانکه تو خواهی مرد." درویش گفت: "تو همچون من توانی مرد!" عطار گفت: "بلی" درویش کاسه ای چوبین داشت زیر سر نهاد و گفت: "الله" و جان بداد. می گویند عطار از این واقعه حالش متغیر شد و دکان برهم زد و به این طریق درآمد و سپس به نشر دیوان شعر، منطق الطیر، اسرار نامه، الهی نامه، مصیبت نامه و خسرونامه پرداخته وسخنش با سوز عشق همراه بوده و از این حیث کلام او را "تازیانه سلاک" نامیده اند.
مولانا در موردش گفته:
عطار روح است و سنائی دو چشم او
ما از پی سنائی و عطار می رویم
مولوی در جائي ديگر نيز می فرماید:
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
ظاهرا هنگامی که عطار 76 ساله بود، ایران مورد تازش سبعانه مغول شده بود. در کتاب جهان گشای جوینی، درباره این حادثه به اختصار آمده است:"از این وحشت ناک تر، واقعه نیشابور بود زیرا در مدافعاتی که حصاریان این شهر انجام می دادند «تغاجار» داماد چنگیز کشته شده بود و به خون خواهی او، غیر از چهار صد تن پیشه ور که به اسارت بردند، همه ي اهل شهر را به قتل آوردند و فرمان رسید که شهر را از خرابی، چنان کنند که در آن جا زراعت توان کرد و هیچ کس حتی سگ و گربه را زنده نگذارند و بنا به مشهور در این واقعه، یک میلیون و نیم تن ره سپار دیار نیستی شدند."
بالاخره عطار در زمان ايلغار مغول به نيشابور پیری روشن ضمیر ولی از نظر جسمی ناتوان بود كه به اسارت یکی ازكفار مغول در آمدو سربازمغول اورا پیش انداخت و اسیر خود را به بازاربرده فروشان بردتا بفروشد ؛ در این اثنا کسی شیخ را شناخت پیشنهاد خرید عطار را به بیش از چندین سیم دادتا وی رابستاند.اما عطار رو به مغول کرد وگفت:" بهای من نه این است مفروش که بیش از این ارزم." سرباز مغول با توجه به بیان عطار طمع و اشتهایش تحریک شدکه بیشتر بفروشد وسود بيشتري ببردلذا پیشنهاد مرد نیشابوری را رد کرد.پس از اندکی در سوی دیگر بازار آشنائی عطار را شناخت واز مغول خواست در قبال دریافت چندین زر شیخ را به او ببخشد.ولی عطار سخن قبلی خود را تکرار نمود.مغول نیز می پنداشت که وی را به بهای گزافی خواهند خرید این در خواست را نیز رد نمود. هم چنان با شیخ به راه افتاد. در این میانه راه روستایی ای که افسار الاغش را می کشید شیخ را شناخت وپیش آمد واز مغول درخواست کرد تا وی را رها کند، مغول از وی پرسید که در برابر آن چه خواهد داد ؟روستایی گفت یک توبره کاه خواهم داد !دراینجا عطار رو به مغول کرد و گفت :"بفروش که کم از این ارزم"در اين هنگام مغول عرفان نچشيده بر آشفت و در دم سر از وي برگرفت وعطارنعره زنان با سرعت فاصله ای حدود 18 متر را طی نمود ودر محلی که امروز آرامگاهش می باشد ؛سرش را به زمین می نهدوبه شهادت می رسد.
شیخ بهائی در کتاب کشکول در اين باره می نویسد:
وقتی که خون از رگ او می ریخت با انگشت خود از خون خودش رباعی زير را بر دیوار نوشت:
در کوی تو رسم سرفرازی این است
مستان تو را کمند بازی این است
با این همه رتبه هیچ نمیارم گفت
شاید که تو را بنده نوازی این است
برخي بر آنند كه اين بيت حضرت حافظ ناظر به اوضاع واحوال عطار سروده شده است:
سر آن کشته بنازم که پس
از کشته شدن
سر خود گیرد و اندر پی
قاتل برود(۱)
بقعه شيخ عطار در شهر نیشابور، کنار آرام گاه حکیم عمر خیام و در كنار امام زاده محروق نيشابور و محل زیارت آزادگان جهان است.
در اينجا بد نيست به غزلي شيوا ودلنشين با مضامين عرفاني از او گوش بسپاريم که به دفعات در دستگاههای مختلف با صدای تعدادی از معاریف آبادی موسیقی خوانده شده است:
ره میخانه و مسجد کدام
است
که هر دو بر من مسکین حرام است
نه در مسجد گذارندم که رند است
نه در میخانه کین خمار خام است
میان مسجد و میخانه راهی است
بجوئید ای عزیزان کین کدام است
به میخانه امامی مست خفته است
نمیدانم که آن بت را چه نام است
مرا کعبه خرابات است امروز
حریفم قاضی و ساقی امام است
برو عطار کو خود میشناسد
که سرور کیست سرگردان کدام است
..........
پاورقي
۱- برخي از مورخين اين شعر خواجه حافظ را ناظر بر شهادت حضرت علی بن حمزه(ع) از نوادگان امام موسی کاظم که در اثر فشار خلفای عباسی در سال ۲۲۰ هجری قمری وارد شیراز شدو به شهادت رسيد؛مي دانند.آرامگاه آن جناب در محل فعلی (بالای پل دروازه اصفهان) در شیراز مي باشدو اکنون زیارتگاه و باب الحوائج حاجتمندان است.
برخي از صاحب نظران نيز اين بيت جناب خواجه را كنايه از سر نوراني حضرت سيد الشهدا (ع)مي دانند كه به دنبال قاتلين آن حضرت بر سر نيزه به سمت شام پايتخت ستم وجلادي حركت داده ميشدكه به نظر حقير با عنايت به رندي وآزادگي خواجه حافظ اين تعبير صحيحتر به نظر مي رسد.