خواب بیادماندنی حضرت آیت الله مرعشی

بسمه تعالي

آیت الله العظمی مرعشی نجفی بارها می فرمودند شبی توسلی پیدا کردم تا یکی از اولیای خدا را در خواب ببینم . آن شب در عالم خواب , دیدم که در زاویه مسجد کوفه نشسته ام و وجود مبارک مولا امیرالمومنین (علیه السلام) با جمعی حضور دارند .

 ادامه کلیک کنید.کنید

ادامه نوشته

مشهدي يحيي بابائي گازرخاني

بسمه تعالي

دريغا كه بي ما بسي روزگار

برويد گل وبشكفد نوبهار

بسي تير ودي ماه وارديبهشت

بيايد كه ما خاك باشيم وخشت(سعدي)

اكثريت قريب به اتفاق مردم محترم رودبار الموت وهمچنين بعضا برخي ازمردم شريف قزوين وتنكابن ويحتمل اهالي محترم پيج بن الموت مشهدي يحيي رادر يك رويداد تاريخي كه منحصر بفرد ونشان از زيركي وذكاوت وي دارد؛مي شناسند.

مشهدي يحيي ازخانواده اصيل واز چهره هاي مردمي وسرشناس گازرخان بود ،كه واجد استعداد خدادادي وقريحه وذوق شاعري بود.ودر هر موضوعي في البداهه شعر مي سرود واگر در زمان طفوليت به مكتب ويا مدرسه مي رفت واندكي با اوزان عروضي وآرايه هاي ادبي وصنعت شعري مانوس مي گرديد؛يقينا در زمره يكي از شعراي بنام ايران تلقي ميشد،ليكن افسوس كه سواد خواندن ونوشتن نداشت واستعداد ذاتي وي به هدر رفت وعليرغم اينكه اشعار زيادي با وزن وقافيه ومطابق با اوزان عروضي مي سرود ؛قدرت ثبت وضبظ آنرا به دليل بي سوادي نداشت وبرخي از اشعار وي سينه به سينه نقل مي گردد.

علي ايحال مشهدي يحيي در ساليان گذشته چهره در نقاب خاك فروكشيد وبه سراي باقي شتافت.

او يكي از چهره هائي است كه روحيه مردمي داشت وزماني كه در قزوين زندگي مي كرد، دست خيلي هارا مي گرفت واز مساعدت به مردم دريغ نداشت واز اين رو در قلوب  مردم جايگاه ويژه اي داشت.

ايشان كسي بود كه با زبان طنز ولطايف خاص خود لبخند به لب هر دوست وآشنا ومخاطبش مي نشاند وبراي مردم كوچه وبازار شعر مي سرود وانتظار صله وپاداشي را از كسي نداشت ولحظاتي هر كسي را از خود بيخود وبا نشاط مي نمود ودرد وآلام وعلائق دنيوي را از وي دور مي كرد .او قطعه اي از تاريخ درخشان وجاري منطقه است كه همواره لطايف وطرفه هاي وي بر زبان مردم مي چرخد وياد اورا در خاطره ها زنده مي نمايد.

او در گازرخان با خانواده ي مرحوم نقرعلي احمدي بيشتر از ديگران حشرونشر داشت واز قضاء تشيع جنازه او با شادروان آيت الله احمدي (دوست وهمكار فرهنگي بنده) توامان گرديد وتجليل با شكوهي از هر دو بزرگوار از سوي مردم به عمل آمدكه مثا ل زدني است.

دوستان زيادي در گازرخان وساير نقاط تشريف دارند كه خاطرات خوشي از وي به ياد داشته  وداستانها واشعاري از وي را در خاطر دارند كه بنده قصد مصاحبه با آنها را دارم ليكن ضيق وقت اين فرصت را در اختيار من نمي گذارد .

بنده در همين جا از تمام عزيزان وكساني كه  اشعار ويا قصه هاي زندگي وشيرين كاريهاي وي را به خاطر دارند،استمداد طلبيده تا بااظهار نظرو شرح آن در ذيل همين وجيزه؛ امكان تهيه مقاله ي جامعي از زندگي شادروان مشهدي يحيي بابائي گازرخاني به صورتي مستند تر فراهم آيد.ومن ا....التوفيق.

 

 

باغ حشاشین؟!

بسمه تعالي

"كياباغ ديمه" در شمال روستای گازرخان رود بارالموت در کنار قلعه حسن صباح به زبان محلي به" كبغي ديمه" (به كسر كاف وفتح با) معروف مي باشد كه في الواقع همان "كياباغ ديمه"  است

کلیک ادامه 

ادامه نوشته

همکاری افاضل با اراذل!

بسمه تعالی

خـواجه نصیر الدیـن طوسى 597 _ 672 هـ ق

مطلب ذیل به قلم توانای سرکار خانم یاسمین  آتشی است که انصافا ضمن کلاسه کردن موضوعُ خوب از پس کار بر آمده اند.وتنها بخشی از اجزاء پیانی نتیجه کنکاشهای بنده از منابع مختلف می باشد:
-زاد روز

کلیک ادامه مطلب

ادامه نوشته

خیام

بسمه تعالی

 

با خیام  وتا حدی با رباعیات او آشنائی مختصری داشتم ،لیکن در زمستان سال 53 دفترچه یاد داشتی را همزمان با ورود به کلاس اول دبیرستان حافظ تنکابن (شهسوار) برای خود مهیا نمودم وسعی میکردم کتابهائی را که مطالعه می نمایم نکات مورد علاقه خود را در آن یادداشت نمایم

کلیک ادامه

ادامه نوشته

عید بر عاشقان مبارک

حدیث صحبت خوبان و جام باده بگو

به قول حافظ و فتوی پیر صاحب فن

بر ذبیح نفس در قربان درود

از گذشتن زانچه هر بود ونبود

عهد ببریدن نه از سر از هوس

بر حیاتت عشق جاری همچورود

عیدسعید فطر بر همه انسانهای مومن وآزاده مبارک باد.

عارف خدا

بسمه تعالي

من وقتي آيه شريفه" إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدًّا"كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‏اند به زودى [خداى] رحمان براى آنان محبتى [در دلها] قرار مى‏دهد (  سوره مريم/96  ) را از قرآن كريم تلاوت كردم به ياد فرمايشي نوراني از حضرت امير (ع) وهمچنين سخني از رابعه عدويه افتادم كه در ذيل نقل گرديده است.

علامه دهخدا در لغت نامه اش در مورد رابعه عدويه مي فرمايد:"رابعه عدويه دختر اسماعيل عدوي قيسي است که در 135 ه' . ق. درگذشت . وي مکني به ام الخير و مولاي آل عتيک و اهل بصره بود. زرکلي گويد: در نيکوکاري مشهور بوده و در زهد و عبادت اخبار بسيار از اورسيده است ، در بصره متولد شد و به بيت المقدس کوچ کرد و در آنجا مرد. از گفتار اوست : همچنانکه گناهانتان را پنهان ميکنيد نيکويي ها را نيز پنهان کنيد. (الاعلام ج 1 ص 314). عبداللّه بن عيسي گفت بر رابعه عدويه در خانه اش داخل شدم ديدم صورت او نوراني است . بسيار گريه ميکرد مردي آيه اي از قرآن را که ذکر آتش در آن شده بود خواند پس فرياد زد و فروافتاد. (صفةالصفوة ج 4 ص 16). مستوفي گويد: وي معاصر حسن بصري بود از سخنان اوست : من بر دنيا افسون ميدارم . نان اين جهان ميخورم و کار آن جهان ميکنم . الهي در نماز دلي حاضر بده يا نماز بي دلان قبول کن . (تاريخ گزيده ص 763). رجوع به شدالازار ج 1 ص 36 شود. صاحب غياث اللغات وجه تسميه اين زن را به رابعه آرد که دختر چهارم پدر خويش بوده است" .(1)

امام علي (ع)در بيان ملكوتي خود مي فرمايد: خدايا ترا به اميد بهشت و بيم از دوزخ نمي پرستم."

سخن ارزشمند زيرنيزدر باره عارف  نامي رابعه عدويه وجزء آخرش هم از وي مي باشد:

"روزي او را ديدند طبقي از آتش در يک دست و دلوي پر از آب در دست ديگر دارد و سراسيمه مي رود، پرسيدند کجا مي روي؟ گفت :مي روم تا آتش در بهشت زنم و آب بر آتش دوزخ افشانم، تا ديگر مردم خدا را به خاطر طمع بهشت و ترس از دوزخ نپرستند و حقيقت را به خاطر آنکه حقيقت است بجويند."

شعري است که مي گويد:

خلاف طريقت بود کاوليا          تمنا کنند از خدا جز خدا

..................

پاورقي

1-عزيزاني كه خواستار  اطلاعات بيشتري در مورد اين بانوي ارجمند مي باشند  به کتاب رابعه عدويه نوشته استاد عبدالرحمن بدوی مراجعه نمايند . عبدالرحمن بدوی کسی  است که صاحب تالیفات بسیار و پربهایی در باب عرفان و تصوف اسلامی می باشد و موضوع کتاب درباره ی حضرت رابعه عدویه عارف معروف و مشهور قرون اولیه اسلامی می باشد . زنی که با کردار و گفتار و اعمال خود سرلوحه ی بسیاری از عرفای پس از خود شد . زنی که گویند حسن بصری فقیه و محدث و عارف ارجمند تا وی در مجلس حضور نمی یافت لب به سخن نمی گشود . کتاب در پانزده فصل به زندگانی و سلوک و گفتار  رابعه عدویه می پردازد و با بررسی اقوال و گفتار در باب وی نقش وی را از سیمایی اسطوره گونه به حقیقتی تاریخی نزدیک می کند . کتاب با ترجمه ی مقبول آقای تحریرچی توسط نشر مولا انتشار یافته است و  در میان اهل تحقیق و تفحص در باب عرفان و تصوف شهره و مقبول طبع است . خواندن این کتاب ارزشمند را به شما دوستداران عرفان و تصوف اسلامی پیشنهاد می کنم .  

 

 

نيرنگ معاويه

بسمه تعالي

عثمان شيوه اشرافي را بر خلاف خلفاي سلف در دستور کار قرار داده بود و محل زندگي اش که با سنگهاي قيمتي ساخته شده و با قالي هاي زربفت ايراني مفروش بودو تمايز عمده اي با ديگران داشت.و اولين مردي بود که در جزيره العرب به شيوه ايرانيان عمامه بر سر نهاد و برايش از مصر دندان مصنوعي از طلا و عاج ساخته وآوردندوحضرت امير (ع) به تعبير خودشان خار در چشم واستخوان در گلو اين ناهنجاريها وبيعدالتي ها را تحمل مي نمودندحضرت امير در خطبه سوم نهج البلاغه در مورد خليفه سوم مي فرمايد:"َُدر حالى كه از پرخوارگى باد به پهلوها افكنده بود و چونان ستورى كه همّى جز خوردن در اصطبل نداشت . خويشاوندان پدريش با او همدست شدند و مال خدا را چنان با شوق و ميل فراوان خوردند كه اشتران ، گياه بهارى را . تا سرانجام ، آنچه را تابيده بود باز شد و كردارش قتلش را در پى داشت . و شكمبارگيش به سر درآوردش ." - .

برخي از صاحب نظران بر اين عقيده مي باشند كه با توجه به تشكيلاتي كه در شوراي سقيفه ايفاي نقش نمودمعاويه وابستگيهائي با آن حزب داشت وعلي الخصوص  مغيره ابن شعبه يكي از عوامل وي بودكه غلام خود ا بولولو فيروز ايراني را بر آن داشت تا خليفه دوم را به قتل برساند وهمچنين در قتل عثمان وحضرت امير مومنان علي (ع)، نامبرده مستقيم وغير مستقيم نقش داشت تا صحابه درجه اول را از صحنه خارج نموده وموجبات عرض اندام خود در صحنه وحكومت نامشروعش را فراهم نمايد.

 

آفات فقر!

بسمه تعالي
احكام القرآن احمدبن محمد متوفي به سال993ه.ق.معروف به مقدس يا مقدس ومحقق اردبيلي از علما وفقها ومتكلكمان بزرگ شيعه مي باشد كه در اردبيل متولد شده وعظمتش ازقله سبلان بلندتر است ونهايه در نجف اشرف در گذشته است . مقدس اردبيلي آثار وتاليفات مهمي دارد كه"حديقه الشيعه"‘ و "زبده البيان في شرح آيات احكام القرآن " ازجمله آنهاست. ابوبكراحمدبن علي رازي مكني به ابوبكر رازي وملقب به جصاص فقيه حنفي قرن چهارم اهل ري نيز كتابي تحت عنوان احكام قرآن دارد. در عصر مانيز مرحوم دكتر محمد خزائلي احكام القرآني تاليف نموده كه به تبويب عناوين واحكام فقهي سوره هاي كتاب خدا پرداخته است. قصدم از بيان اين مقدمات پرداختن به داستاني است كه مي آيد: در كتابي خواندم كه كسي كه عازم سفر حج بوده است مقداري پول نزد مقدس اردبيلي كه از علما وپرهيزگاران بنام بوده ‘به امانت مي گذارد كه پس از سفر حج مسترد نمايد. مقدس اردبيلي قبول مي نمايدوپس از گذشت اندك زماني موعد زايمان متعلقه ايشان در شرف وقوع بوده كه جناب ايشان از نظر مالي در مضيقه وعسرت شديد بوده است وقصد مي كند كه پول مورد امانت را براي زايمان همسرش مصرف وسپس در زمان گشايش جاي آنرا پركند ‘وقتي به سمت صندوق پول مي رود خود را منع مي كند . خيلي فكر مي كند راه به جائي نمي برد براي بار دوم به سمت صندوق مي رود ولي قبل از بازكردن درب صندوق به هواي نفسش غالب ميشود وبرمي گردد. شايان ذكر است كه اگر جناب مقدس اردبيلي پول مورد امانت را بر مي داشت به وجه ملزمي به مالكيتش در مي آمدوپول هاي را كه جايگزين مي نمود عين پول هاي قبلي نبود واز اين حيث خيانت در امانت محقق مي گرديد . به هر روي ايشان براي بار سوم عزم برداشتن پول را مي نمايد كه يك باره خود را از اين عمل منع نموده وپيش خود مي گويد هر چه پيش آيد بهتراز اين است كه خيانت در امانت نمايم وديگر سراغ پول نمي رود. پس از گذشت مدتها يكي از جهال آن سامان شيطان را در خواب مي بيند كه با كوله باري سنگين از زنجيرهاي ريز ودرشت كشان كشان در شوارع وكوچه ها پرسه مي زند. -ازشيطان مي پرسد كه اينها چيست ؟ شيطان پاسخ مي دهدزنجير. -مي پرسد اينها را براي چه كاري حمل مي كني ؟ -مي گويد كه بندگان مومن خدا را با آن مي بندم . -مي پرسد زنجير من كدام است ؟ - شيطان مي گويد: تو نياز به زنجير نداري وبدون زنجير به دنبال ما مي آيي. -مرد در نگاهش زنجير ضخيم وكلفتي را مي بيند كه از همه زنجيرها محكمتر است واز شيطان مي پرسد كه آن زنجير كلفت از آن كيست؟ -شيطان پاسخ مي دهد كه از آن مقدس اردبيلي واز خواب بيدار ميشود. روزي از روزها كه جناب مقدس اردبيلي از نماز جماعت مسجد به خانه مي آمد‘ مرد اورادر راه ديده وجريان خواب خود را از شيطان وزنجيرهاي موصوف براي ايشان بازگو مي كند. -جناب مقدس اردبيلي مي فرمايد:استبعادي ندارد زيرامن تايك قدمي به گردن آويختن زنجير پيش رفته بودم.

فتح آتن

تداوم دور خوش اقبالى در ايران آينده را شفاف و روشن مى ساخت. سنگ بناى پارسه پوليس بنيان گذارده شد. شهرى كه داريوش فرمان ساخت آن را داد اما ستاره عمرش افول كرد و نتوانست پايان كار آن را ببيند. وقتى كه آفتاب خوش رنگ طليعه اش را بر ستون هاى استوار آن مى تابيد، چشم هر بيننده اى را خيره مى ساخت. ابهت و غرور درونى را مى شد از تالار هاى وسيع آن حس كرد. 

بنابراين اشراف پارسى در پايتخت نوساز اجتماع كردند و خشايارشاه فرزند بزرگ و منتصب شده داريوش را به پادشاهى برگزيدند. جوانى موقر، آرام و متين كه حتى نسبت به اصول روابط ميان ملت ها احترام خاصى قائل بود. به اين نشان كه او علاوه بر كاخ هايى كه ذكر آن خواهد رفت «دروازه ملت ها» را به مجموعه تخت جمشيد به پاس احترام به ملل تحت امر امپراتورى افزود.
 
تمام اقشار ايرانى به نحوى از خوشبختى و بهزيستى منتفع مى شدند و خرسند از اينكه بر بال پرنده خوشبختى سوار بودند. آنها از سرنوشت و فرمانروايان خود رضايت داشتند. زيرا حدود قلمرو پارس را فراتر از حد تصور رساندند. اگر ملكه آتوسا آرزوى فتح آتن را در سينه داشت فرزندش روياى او را به واقعيت پيوند زد. 

يك فرد شاغل در ايران خاصه افرادى كه در تخت جمشيد مشغول به كار بودند دستمزد منظم و بالا، اضافه كار و حق عائله مندى دريافت مى كردند حتى آن عده كه از سرزمين هاى همجوار به ايران آمده بودند، در اين خوشبختى سهيم بودند. اين قوانين حمايتى مطابق كتيبه ها شامل حال حيوانات نيز مى شد. 

با ورود خشايارشاه به صحنه ۴۸۵ ق م ستاره اقبال ايرانيان درخشان تر شد زيرا او بر «آكروپوليس» چنگ زد. از اين رو برخوردارى از اين سطح رفاه ايرانيان و اقوام تابعه را تشويق به جانفشانى مى كرد. خشايارشاه شاهزاده اى نازپرورده بود و اصولاً روحيه اى لطيف داشت. شايد همين مسئله موجب شد كه بداقبالى هاى كمبوجيه به نوعى براى او نيز تكرار شود. 

او نيز همانند كمبوجيه قبل از پادشاهى مدت دوازده سال عنوان «شاه بابل» را داشت و نزد مردم بابل بسيار محبوب بود اما دو سال پس از احراز مقام پادشاهى ايران وى ناچار شد شورش مصر را به سركردگى خابيش ۴۸۴ ق م كه خود را فرعون ۲۷ خوانده بود سركوب كند و سپس به ناآرامى هاى خطرناكى كه در بابل توسط بل شيمانا ايجاد شده بود و حتى زوپير سردار مشهور ايرانى را كه در زمان داريوش در دفع شورش بابل موثر واقع شده بود به قتل رسانده بودند، دفع نمايد. شورش بابل خشايارشاه را خيلى آزرده خاطر ساخت به نحوى كه وى به رغم داشتن اعتقادات مذهبى قوى و احترام نسبت به عقايد مذهبى ملل پيكره طلايى مردوك را به شوش انتقال داد و عنوان شاه بابل را نيز از القاب خود حذف كرد.

زيرا پس از ولايات اصلى ايران، بابل مهم ترين و ارزشمندترين سرزمينى بود كه تحت سلطه هخامنشى قرار داشت. او باور داشت كه اورمزد توانا و حاكم بر تمام هستى و اعمال بشر است به همين علت به رعاياى خود توصيه مى كرد كه راه راست را بپيمايند و فرمان خداوند را اطاعت كنند و گردن بگذارند. 

به هر حال هخامنش برادر پادشاه حاكم مصر شد و خشايارشاه در كاخ هديش استقرار يافت. در فراسوى مرزهاى ايران كار ناتمام داريوش، فرزندش را مجبور كرد برخلاف ميل باطنى و خواست قلبى اش درگير جنگ با يونان شود. 

مردمى كه گفتيم اصلاً به نزاع فكر نمى كردند و فاقد نظم و اتحاد و تصميم گيرى جدى و همه جانبه در برخورد با مردمان غير از خود بودند اما ترس دائمى حاكم بر اجتماع يونانى و مقاصد پنهانى كه در پشت تحريكات افرادى كه دور و بر خشايارشاه بودند وقايعى را به وجود آورد كه ملت از هم گسيخته يونانى را ناخودآگاه كنار هم قرار داد و هيچ گاه از سوى پادشاه و لشكريان ايران اين مسئله جدى تلقى نشد. عواقب ناخوشايند آن در كارنامه خشايارشاه ثبت شد و شخصيت محجوب او را لكه دار كرد. 

فتح آتن
خشايارشاه هنوز از غائله مصر و بابل فراغت نيافته بود كه مشاوران او در تالار صد ستون تخت جمشيد گرد هم آمدند و طرح لشكركشى به آتن را به او پيشنهاد كردند. موضوعى كه پادشاه هيچ گونه تمايل قلبى نسبت به آن نداشت. موقعيت نه چندان ايده آل او كه ناشى از انتقال پايتخت و به عهده گرفتن زمام حكومتى بود هرگز به وى اجازه چنين كارى را نمى داد.
 
به علاوه خشايارشاه شخصاً فردى عاقل و خوش قلب بود، اما پافشارى مادرش آتوسا كه اگرچه اكنون مقام ملكه ايران را به عروسش آميستيريس داده بود اما از همان ابتدا كه همسر داريوش شد فردى صاحب نفوذ و باكياست بود. به همراه تحريكات يونانيان مقيم دربار و شخص ماردونيوس پادشاه را وادار كردند كه به اين اقدام ناخواسته تن دهد. هر چند كه اين واقعه لطمه اى به موقعيت ايران نزد و شهرياران بعدى آن را به روش هاى متفاوت تداوم بخشيدند. 

اما با اين توضيح وى نمى توانست تجاوز آتنى ها را به سارد مركز ليديه و به آتش كشيدن و غارت آنجا وقتى كه سرگرم مسئله مصر و بابل بود، از ياد ببرد. افزون بر اين دمارات حاكم لاسه دمون (اسپارت) كه همانند پى زيستراس به ايران پناهنده شده بود و خانواده آليادس كه در تساليا متنفذ و صاحب مقام بودند، به تصور اينكه با تسخير آتن، پلوپونز، تسالى، سالامين، پلاتيا، تبس و لاسه دمون توسط خشايارشاه جملگى آنها صاحب حاكميت خواهند بود يا مقام از دست رفته شان را به چنگ مى آورند، هر كدام جداگانه مشوق جنگ بودند. 

پيشگويى هاى اونوماكريت يونانى را هم كه گفته بود يكى از شهرياران پارسى دوسوى دهانه هلسپونت را به هم خواهد دوخت نبايد فراموش كنيم. 

علت مهم تر اين است كه خشايارشاه دو بار در خواب مردى خوش سيما و تنومند را ديد كه به او تلقين مى كند از تصميم خود مبنى بر جنگ با يونان منصرف نشود حال آنكه در شب اول وقتى كه از خواب بيدار شد بزرگان پارسى را به قصر فرا خواند و به آنها گفت كه هيچ لزومى براى جنگ با يونان نمى بيند. حاضران به خصوص آرته باذ كه از ابتدا مخالف جنگ بودند همگى شادمان شدند. اما در شب دوم همان شخص در خواب شاه آمد و اين بار با تهديد وى را متقاعد كرد كه تدارك سپاه براى جنگ آتن را ببيند.
 
در نتيجه پادشاه كه حتى از آرته باذ براى پرخاش به او در مجلس مشورتى جنگ عذر خواسته بود دوباره او را به حضور طلبيد و گفت شخصى در خواب مرا راحت نمى گذارد. شايد اين روح خداوند است كه جنگ را به من الهام مى كند. 

اينچنين بود كه عقيده طرفداران جنگ غالب شد و پادشاه نيز به جمع موافقان پيوست و به حاضران در مجلس گفت: اگر آتن و مردم همجوار آن را در پلوپونز، فريگيه، تسالى ولاسه دمون مطيع كنيم، پارس ديگر حدى نخواهد داشت و خورشيد بر مملكتى جز ممالك ما نخواهد تابيد. ماردونيوس كه برخلاف آرته باذ از موافقان جنگ بود در مجلس خطاب به خشايارشاه از عدم قاطعيت و ترس يونانى ها در امور مهمى همچون جنگ سخن گفت و موجب شد اگر پادشاه دچار تزلزل در تصميم خود شده اين بار مصمم شود.
 
اما آرته باذ اعتراض كرد و گفت بهتر است پادشاه تنها به راى ماردونيوس اكتفا نكند و آراى مختلف را جويا شود. دليل او ناكامى داريوش در جنگ سكاهيه بود در نتيجه به برادرزاده اش هشدار داد آن واقعه را از ياد نبرد و به ماردونيوس فرزند گبرياس نيز يادآور شد كه بى جهت يونانيان را تحقير نكند و عاقلانه بينديشد. اما خشايارشاه عمويش را ترسو خواند و گفت كه نمى تواند بنشيند و شيطنت هاى آتنيان را تماشا كند. 

در اين حالت يونان بايد كاملاً مطيع شود و يا بالعكس. حالت سوم وجود ندارد. در اين لحظه اردوان فرمانده ديگر حاضر در جلسه و مخالف جنگ اين روح را نه خدايى بلكه حاصل مشغله هاى ذهنى پادشاه دانست كه اين روزها مدام به آن فكر مى كرد و به پادشاه اطمينان داد وقتى كه اين موضوع از زندگى روزمره شاه بيرون برود طبيعتاً به حالت عادى باز خواهد گشت. خشايارشاه جهت اطمينان خاطر به اردوان فرمان داد لباس ارغوانى او را بپوشد و در تختخواب پادشاه بخوابد تا معلوم شود كه آيا اين روح به خواب او نيز مى آيد. اردوان اطاعت كرده در كمال ناباورى آن مرد را به خواب ديد كه قاطعانه به او مى گويد از منصرف كردن پادشاه بپرهيزد. 

بنابراين اردوان نيز به جرگه موافقان جنگ وارد شد اما تجربيات جنگى خود را همراه كوروش، كمبوجيه و داريوش در اختيار خشايارشاه قرار داد و تدارك حمله به آتن ديده شد. جنگى كه آن را به اراده خدايان نسبت داده اند. در هر صورت اگر اين واقعه را از روايات افسانه اى و مبالغه آميز پيرايش دهيم در ذات خود حاوى طرح ها، رموز و فنون جالب نظامى است كه در حيطه لشكركشى هاى دوران باستان نوعى متفاوت را به تاريخ ارائه مى كند.وقتى فرمان جنگ به تصويب پادشاه و مجلس بزرگان رسيد مدت چهار سال ۴۸۴ _ ۴۸۱ ق.م هر يك از ممالك تابعه امپراتورى مامور تهيه بخشى از مايحتاج سپاهى شد كه تا آن زمان هيچ فرمانروايى براى جنگ تجهيز نكرده بود. 

نيروى دريايى كه پيشتر بر اثر جنگ ماراتن و ديگر جنگ هاى محدود دچار خسارت شده بود توسط بورباس فرزند مگابازوس و آرتاخه پسر آرته باذ مرمت شد. كانالى كه منجر به از ميان برداشتن كوه آتش در دهانه هلسپونت شد، به عمق هشت متر و عرض ۹۰ متر جهت عبور ناوگان جنگى و كشتى ها حفر گرديد.سپاهى مركب از چهل مليت به علاوه نفراتى كه در شهرهاى اطراف آتن به آن پيوستند، پس از تجمع در كاپادوكيه به سمت سارد حركت كرد و از رود هاليس گذشت، فريگيه را پشت سر گذاشت و به شهر مسلن وارد شد. پى ثى يوس، حاكم ثروتمند شهر هدايايى گرانبها براى تقويت سپاه به خشايارشاه تقديم كرد. همچنين چهار فرزند خود را نيز در خدمت شاه قرار داد تا براى او بجنگند. 

اين شخص قبلاً نيز اقلامى از جنس طلا به داريوش هديه داده بود. زمانى كه سپاه از اين شهر عزيمت كرد به علت خلف وعده، خشايارشاه يكى از پسرانش را مجازات كرد اما شخص پى ثى يوس مورد لطف و نوازش خشايار شاه واقع شد. پس از عبور از رود ماندر بر سر دوراهى سارد به كاريه راه خود را به سارد ادامه دادند. سپس به استثناى آتن و لاسه دمون، به ديگر شهرها پيك هاى حكومتى جهت اخذ آب و خاك كه نشانه اطاعت از پارسيان بود ارسال كرد و بر روى تنگه آبيدوس در قسمت غربى هلسپونت ميان شهرهاى سس توس و مادى توس دو عدد پل توسط مصريان و فينيقى ها تعبيه گرديد اما پل اصلى بر روى هلسپونت احداث شد.
 
با اين وصف پل ها از توفان دريا درامان نبودند. اين مسئله موجب شد پادشاه فرمان دهد كه به نشانه تنبيه سيصد تازيانه بر آب بزنند و مهندسين طراح آن را بازخواست نمايد. به هرحال تنگه هلسپونت توسط ۶۷۴ كشتى غول پيكر كه عمدتاً توسط فينيقى ها و اهالى درياى عمان ساخته شده بود به يكديگر وصل شد كه در برابر جريان آب مقاومت داشتند. زمستان ۴۸۲ در سارد سپرى شد و در بهار ۴۸۱ ق.م خشايارشاه فرمان حركت لشكر مهيب خود را داد. 

ماه ها طول كشيد تا بنه سپاه از پل گذشت و به سوى آبيدوس رهسپار شد. سپاهى كه وقتى يكى از اهالى بومى اطراف هلسپونت آن را مشاهده كرد با خود انديشيد كه مگر خداوند عزم تسخير يونان را كرده؟ پس چرا براى فتح آتن از رعد و برق بهره نمى گيرد؟! هرچند كه اكنون فصل بهار بود اما كسوف خورشيد و پنهان شدن ناگهانى آن در پشت ابرها واقعه اى غيرمنتظره بود كه مغان در پاسخ خشايارشاه آن را نشانه اضمحلال يونانيان تفسير كردند. 

عرابه شاهى كه خيمه و حرمسراى پادشاه را حمل مى كرد ده اسب قوى از ولايت نيسايه مى كشيد و زمام آن در دست پاتى رام فس، فرزند اوتانس بود. پشت سر عرابه هزار نيزه دار زبده پارسى و پس از آنها سپاهيان گارد جاويدان و در نهايت نظاميان پياده ولايت در حركت بودند. آنها از شهر كارن و جلگه تب عبور كردند و در حومه شهر معروف تروا كه دژ مستحكم و مشهور پرگام را در اطراف خود داشت، اردو زدند. از بالاى تپه اى مشرف بر اردوگاه، خشايارشاه تمام قواى زمينى و دريايى را تماشا كرد. 

شكوه و نظم حاكم بر سپاه ايران پادشاه را خرسند مى ساخت. منتها آرته باذ با وجود برترى فوق تصور لشكريان ايران نگران بود كه آنها به سبب كثرت نيروها در موقع لزوم نمى توانست عقب بنشيند. و پيش بينى او نيز درست از آب درآمد اما خشايارشاه، آرته باذ را به عنوان جانشين خود به ايران فرستاد و او را از هيجانات جنگ محروم كرد. خروج قوا از اردوگاه تروا در اين زمان محقق شد. پارسيان از دماغه سارپ دن به سوى خرسونس و از آنجا به قلعه دوريسك در سواحل غربى تراكيا رفتند. در آنجا خشايارشاه دستور داد سپاهيان را شمارش كردند سپس اطراق نمودند. 

اما بحث اينجا است كه اين نيروى گران چگونه مى توانست در جايى مثل ترموپيل استقرار پيدا كند و فنون جنگى اش را اجرا كند؟نيروى پياده زير فرمان فرماندهانى لايق همچون ماردونيوس فرزند گبرياس، پرى تان تخم پسر اردوان، سردمنس فرزند اوتانس پسر عموى خشايارشاه، ماسيست برادر شاه، گرگيس پسر آريز، مگابازوس فرزند زوپير قرار داشت.
 
سپاهيان گارد جاويدان را هيدارنس فرمان مى داد و سواره نظام تحت امر هرماميتر و تى ثه پسران داتيس بودند و دوست شجاع آنها فرنوخ بر اثر سقوط از اسب و بيمارى ناچار شد در سارد بماند و از اينكه نتوانست افتخار جنگيدن را نصيب خود سازد غمناك و بى تاب شد. قواى دريايى هم كه افزون بر ۴۰۰۰ كشتى در اختيار داشت توسط آريابيگ نيس پسر داريوش از دختر گبرياس، هخامنش برادر خشايارشاه و آسپاتن هدايت مى شد. 

با وجود چنين قواى سهمناكى، خشايارشاه، دمارات را نزد خود فراخواند و به او گفت: آيا گمان مى كنى كه هيچ ملتى توانايى مقابله با مرا خواهند داشت؟ و دمارات نيز پاسخ داد كه مى خواهد حقيقت را بگويد. اگرچه به مذاق پادشاه خوشايند نباشد و ادامه داد كه يونان مردمانى دارد كه نيروى خود را فقط از «قوانين وضع شده و لازم الاجرا براى همگان» مى گيرند. 

در يونان همه موظف هستند زير تيغ قانون گردن نهند. قانون اسلحه آنها در برابر بيگانگان است. اگر تمام مردم يونان تسليم تو شوند، مردم ايالت لاسه دمون (اسپارت) با تو مى جنگند. خشايارشاه از اين گفتار دمارات خنده اش گرفت و به او گفت كه بيشتر از اين ياوه گويى نكند. زيرا هيچ انسان عاقلى باور نمى كند كه نفرات معدود اسپارتى و آتنى با او جرات مواجه شدن را به خود بدهند. 

اما اشتباه خشايارشاه اين بود كه به راستى هفت هزار يونانى را كه در ترموپيل منتظر پارسيان بودند جدى نگرفت. او نخواست به پند دمارات گوش دهد كه حقيقت را به او گوشزد كرد حقيقتى كه بيان مى كرد قانون به لاسه دمونى ها آموخته است كه هيچ گاه از تعداد زياد قواى دشمن هراس به خود راه ندهند بلكه با آنها آنقدر بجنگند تا پيروز و يا براى قانون كشته شوند. 

خشايارشاه از سخن دمارات نرنجيد و راه خود را به سمت ايالات آتيكا به مركزيت آتن ادامه داد. هنگام عبور از شهور مستمريمون مجبور شدند پل بزنند و قربانى كنند در حالى كه رودهاى ليسوس و شهر آكانت تا تساليا به هيچ مانعى برخورد نكردند. تمامى شهرها به جز تبس و تسپيانها آب و خاك براى خشايارشاه فرستادند. 

آتن و اسپارت هم كه قبلاً سفراى داريوش را كشته بودند اين بار سفير اعزام نشد در حالى كه خشايارشاه سفراى اعزامى اسپارت به نام هاى اسپرثى يس و بوليس را كه براى تحكيم روابط يا منحرف كردن پادشاه از حمله به يونان به آسياى صغير آمده بودند و او نيز سفرا را به شوش فرستاده بود، به خاطر احترام به قوانين ميان ملت ها نكشت بلكه تكريم كرد. 

وقتى ايرانيان به بندر ترى رم در دهانه آتن رسيدند، شهر تساليا كه قله معروف المپ به آن زيبايى خاصى مى بخشيد و در ميان كوه ها محصور بود، تنها يك راه نفوذى داشت كه توسط زلزله ميان كوه ها شكاف ايجاد شده بود و از اين راه مى شد شهر را دور زد، با اين وصف اين منظره خشايارشاه را دچار حيرت كرد در حالى كه تساليا با ميل خود تسليم پارسيان شده بود.

در آتن اوضاع متشنج و آرا در مورد جنگ متناقض بود زيرا هدف اصلى، تيمون، هاتف معبد دلفى كه غيبگويى هاى او ملاك تصميم گيرى يونانيان قرار مى گرفت نيز به آتنى ها گفته بود فوراً شهر را ترك كنند زيرا همه چيز ويران و طعمه حريق خواهد شد. 

هاتف در مقابل شيون و زارى آتنى ها كه از وى خواسته بودند به آنها جمله اى تسلى بخش بگويد، گفت كه زئوس قلعه اى چوبين به پالاس- خداى عقل _ مى دهد كه زنان و كودكان شما در آن محفوظ مى مانند و آنان آرام شدند هر كس از سخنان هاتف تعبير مختلفى داشت زيرا او در پايان سخنانش تاكيد كرد: اى سالامين تو پسران زنان را نابود خواهى كرد. اما تيمستوكلس به آنها اطمينان داد كه مقصود هاتف فرزندان ما است.
 
بايد بدانيم كه راه نجات ما در داشتن سفاين خوب است. آنگاه آتنيان هم قسم شدند كه در برابر ايرانيان با يكديگر متحد شوند و توان خود را بيشتر صرف نبرد دريايى كنند. يونانيان قبلاً جاسوسانى به اردوگاه ايران فرستاده بودند تا از وضعيت سپاه ايران آگاهى يابند. 

به علاوه مامورانى به پلوپونز، كيبرت و حتى نزد گِلُن جبار جزيره سيسيل فرستادند تا نيروى كمكى جمع آورى كنند، چه اهالى يونان آخرين نقطه فرار خود را در اين جزيره مى جستند حتى بسيارى از آتنى ها عقيده داشتند بهتر است به جاى جنگ با يونان راه سيسيل را در پيش گيرند اما تيمستوكلس و ديگران آنها را منصرف و به جنگ ترغيب كردند. 

جاسوسانى كه به اردوى ايران آمده بودند گرفتار شدند اما خشايارشاه با اين دليل كه در واقع از كشتن آنها ضررى متوجه دشمن نمى شود بلكه به عكس آنها هيبت سپاه ايران را به گوش يونانيان خواهند رساند، آنها را رها ساخت. 

يونانيان متفق القول تنگه ترموپيل را كه معبرى باريك و صعب العبور براى جنگ بود، برگزيدند. محلى بسيار بد كه به سپاه ايران فرصت هيچگونه خودنمايى نمى داد و بسيار دردسرساز شد. حتى زمانى كه بحريه ايران در ساحل حركت مى كرد و به كالسيد وارد شد نزديك دماغه سپياس بر اثر توفان دچار خسارت شد و اين امر از سوى يونانيان نشانه موهبت خداى باد «بُرِه» تلقى مى شد. 

اردوى بعدى خشايارشاه در حوالى «ميله» واقع در شمال ترموپيل زده شد. و يونانيان آن سوى تنگه را اشغال كردند كه تعداد آنها پنج هزار تن از ساكنان آتن، تب، آركادى، كورنت، فوسيد، پلوپونز و لاسه دمون مى شد. آتنى ها سعى داشتند به ديگران روحيه جنگيدن بدهند به همين علت مدام تكرار مى كردند كه شما با بشر مى جنگيد نه با خدايان و بشر هم بالاخره شكست مى خورد. 

لئونيداس فرمانده نيروهاى ترموپيل كه اهل لاسه دمون بود، وقتى پلوپونزى ها به او پيشنهاد دادند كه به تنگه كورنت عقب بنشينند و در آنجا با پارسيان بجنگند وى مخالفت كرد. مامورى از سپاه ايران به خشايارشاه اطلاع داد كه يونانيان سرگرم شانه زدن موهاى خود هستند. 

وقتى خشايارشاه علت آن را از دمارات پرسيد گفت آنها مى خواهند بگويند كه تا آخرين نفس مقاومت مى كنند. به هر حال پس از چهار روز تاخير روز پنجم جنگ آغاز شد. ايرانيان به دليل نامناسب بودن محل نبرد ناچار شدند دسته دسته و مجزا بجنگند. اين امر نيروى عظيم و فوق العاده همگانى آنها را بى تاثير كرد.
 
با وجود اين امر و به رغم اينكه در ابتدا مادها و سپس عيلاميان و پارسى ها و در نهايت قواى گارد جاويدان به نوبت جنگيدند، همين مسئله موجب تلفات شد اما وقتى تنگه را گشودند لاسه دمونى ها به همراه مردمان تب و تسپيان ها در تنگه ماندند و تا آخرين نفس مقاومت كردند و سرانجام كشته شدند اما آتنى ها به اتفاق ساير يونانيان به پلوپونز و سالامين فرار كردند. 

در طليعه روز ششم تنگه مسخر ايرانيان شد و نفرات باقى مانده يونانى مورد تعقيب قرار گرفتند. ايرانيان به آتن وارد شدند و به تلافى حمله به سارد و غارت آنجا، شهر را نه تنها غارت نكردند بلكه وضع معابد و ديگر نقاط را سامان دادند زيرا آتنى ها قبل از ترك شهر از بيم آنكه اموال شان به چنگ دشمن نيفتد خود همه چيز را نابود ساخته بودند. 

وقايع ترموپيل اگرچه پيروزى ايران را در پى داشت اما نتيجه مورد دلخواه پادشاه حاصل نشد، تازه او برادران ناتنى خود از فراتاگون همسر داريوش را از دست داد و بلافاصله پس از تسخير آتن به ايران بازگشت و آنچه را كه به چنگ آورده بود نظم و استقرار نبخشيد و موجب شد وقايع سالامين و پلاتيا به وجود بيايد.
روزنامه شرق

سیب را دزدیدم!

شعر زیبای حميد مصدق

 تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه 
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك 
و تو رفتي و هنوز، 
سالهاست كه در گوش من آرام آرام 
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم 
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم 
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 جواب زيباي فروغ فرخ زاد 

من به تو خنديدم 
چون كه مي دانستم 
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي 
پدرم از پي تو تند دويد 
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه 
پدر پير من است 
من به تو خنديدم 
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم 
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و 
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك 
دل من گفت: برو 
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ... 
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام 
حيرت و بغض تو تكرار كنان 
مي دهد آزارم 
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم 
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت