نوروز  وشریعتی

بسمه تعالي

در آن هنگام كه مراسم نوروز را بپا مي داريم،گوئي خود را در همه نوروز هايي كه هر ساله در اين سرزمين بر پا مي كرده اند.حاضر مي يابيم ودر اين حال ،صحنه هاي تاريك وروشن وصفحات سياه وسفيد تاريخ ملت كهن مارا در برابر ديدگانمان ورق مي خورد،رژه مي رود.

ايمان به اين كه نوروز را ملت ما هر ساله در اين سرزمين بر پا مي داشته است،اين انديشه هاي پر هيجان را در مغزمان بيدار مي كند كه:آري هر ساله حتي همان سالي كه اسكندر چهره اين خاك را به خون ملت ما رنگين كرده بود،در كنار شعله هاي مهيبي كه از تخت جمشيد زبانه مي كشيدهمانجا،همان وقت ،مردم مصيبت زده ما نوروز را جدي تر وبا ايمان بيشتر برپا مي كردند.

آري هرساله،حتي همان سال كه سربازان قتيبه بر كناره ي جيحون سرخ رنگ ،خيمه برافراشته بودند ومهلب خراسان را پي در پي قتل عام مي كرد،در آرامش غمگين شهرهاي مجروح ودر كنار آتشكده هاي سرد وخاموش نوروز را گرم وپر شور جشن مي گرفتند.

نوروز در اين سالها ودر همه سالهاي همانندش ،شادی یی این           چنين بوده است.عياشي "وبيخودي"نبوده است.اعلام ماندن وادامه داشتن وبودن اين ملت بوده ونشانه ي پيوند با گذشته اي كه زمان وحوادث ويران كننده زمان همواره در گسستن آن مي كوشيده است. "نوروز مبارك"

 

سرخی شفق

بسمه تعالي

 ابوالعلاء معري شاعر آزاده عرب که ازدواج نيز ننمود وفرزندي نداشت؛ وصيت نمود اين بيت از شعرش را بر سنگ مغاکش حک نمايند:

هذا الذي جني عليه ابوه       ولم يجن علي احد

اين کسي است که پدرش بر او جنايت کرد او بر هيچ کسي جنايت نکرد(بچه اي نياورد)

ايشان درمورد حضرت اميرالمومنين و فرزندگراميش  حضرت سيدالشهدا حسين بن علي (ع)، مي گويد:

و علي الافق من دماء الشهيدين

   علي نجله و شاهدان

و هما في اواخر الليل فجران

  و في اوليانه شفقان

ثبتا في قميصه ليجيئ 

 الحشر مستعد يا الي الرحمن

بر چهره افق از خون علي و فرزندش دو گواه هست، اين دو ، در اواخر شب، دو گلخنده صبح است و در اوايل شب ، دو سرخي شفق ، اين دو گواه را بر پيرهنش نقش کرده است تا در هنگام محشر ، انتقام جوي و نصرت خواه، به پيشگاه خدا آورد!

شايد به تعبير يکي از بزرگان اين ابيات مولانا بي ارتباط به حماسه کربلا نباشد:

بياييد بياييد که گلزار دميده است

 بياييد، بياييد که دلدار رسيده است

بياييد، يکباره همه جان و جهان را

 به خورشيد سپاريم که خوش تيغ کشيده است

گوشه ای از زندگی داستایوسکی

داستایوسکی نویسنده نامدار روسیه در خاطرات خود در دوران زندان در سیبری می نویسد:"من دیدم که دارند وسائل اعدام را آماده می کنند وفقط پنج دقیقه از عمرم باقی است. ولی هر یک از دقایق به نظرم سالی می آمد.انگار هنوز عمر درازی در پیش است. پیراهن اعدام به تنمان کردند.من در ردیف سوم ؛نفر هشتم بودم .چقدر دلم می خواست زنده بمانم  زندگی به نظرم چه عزیز می آمد .گذشته در برابرم زنده شددلم می خواست از نو بر گردم وسالها وسالها زندگی کنم..."

وی رمان قمار باز خود را در سال 1867 طی 26 روز نوشت, که این کار با تند نویسی "آنا گریگوریونا" به تحقق رسید؛هرچند که آنا بعنوان تندنویس استخدام شده بود لیکن بدلیل حمایتهای که در نوشتن رمان واهتمامی که درایفای تعهد نویسنده وعدم دسترسی به متعهدله در ایجاد دسیسه ,وتعلل وطفره رفتن طرف قرار داد وابتکاری که در تحویل کتاب مورد بحث به مقامات پلیس در سررسیدو موعد مقرراز خود نشان دادواز سوئی با مشاهده پریشان حالی نویسنده وهمچنین احترام عمیق وپیوندهای عاطفی که در این ایام بين آندوبهم بر آمده بود علیرغم فاصله سنی فراوان پذیرفت  که همسر وی گرددو پس از درگذشت نویسنده نیز وی باقی عمر خود را به حفظ وحراست از میراث ادبی این نویسنده بزرگ مصروف داشت.

نکته ای که در خور تامل می باشد اینجاست که خانم آنا در خلال نوشتن قمار باز در مدت معهود وقتی درماندگی ؛پریشان حالی ؛لرزش دست ؛ اضطراب وعدم آرامش روانی وی را میدید؛به حال او رقت می آورد واز وی پرسید:"آیا تا کنون خوشبخت بوده اید؟"ایشان مکثی کرد وبعد کفت:" پنج دقیقه"وی در ادامه توضیح داد زمانی که در سیبری در کنار دیوار به خط شده ومنتظر تیرباران بودیم احساس کردم که چقدر زنگی را دوست دارم ومی خواهم زنده بمانم؛ در آن پنج دقیقه احساس خوشبختی داشتم وبعد از اینکه حکم محکومیت من به 4 سال زندان تبدیل شد ؛ آن احساس گرم وجذاب از من رخت بر بست.

سپس داستایوسکی خطاب به تندنویس جوانش گفت:" تو جطور؟"وی گفت:" غروب شبی که خبر دادی از فردا منشی شما خواهم بود من در ‘تمام شب ؛خود را خوشبخت می دانستم واز فرط خوشحالی تا صبح بیدار ماندم." بسيار شايسته خواهد بود كه شما نيز لحظات خوشبختي خود را بنويسيد تابه زيبائي در اذهان وخاطره ديگران جاودانه بماند.

بر دار كردن حسنك وزير

بر دار كردن حسنك وزير

قبل از اینکه به گزیده داستان بر دار کردن حسنک وزیر بپردازیم بهتر است بدوا بخشی از شعر کما ل الدین ابو البرکات عبدالرحمن بن محمد بن ابی الوفا معروف به ابن الانبازي  را در این خصوص نقل نماییم .ابن الانبازي در رثاي حسنك وزير  مي گويد:تو را در زندگي ومرگ جايگاهي بلند است وبراستي كه يكي از معجزات هستي/ ...بر مركبي نشتي كه زيد سالهاي پيش ،برآن نشست .واين فضيلتي است كه دلداري دهد وسرزنش دشمنان را از تو دور سازد ./ مردم را از حوادث روزگار پناه دادي وروزگار خواهان انتقام تو شد./ تورا خاكي نيست تا بگويم سيراب باد كه تو خود زير بارش بارانها قرار گرفته اي ...

واما گزیده داستان حسنک قرمطی!؟

«...و اين افسانه‏اي است با بسيار عبرت.»(۱)
و آن روز و آن شب تدبير بر دار كردن حسنك در پيش گرفتند، و دو مرد پيك راست كردند  با جامعه پيكان، كه از بغداد آمده‏اند و نامه خليفه آورده، كه حسنك قرمطي را بر دار بايد كرد و به سنگ ببايد كشت، تا بار ديگر بر رغم خلفا، هيچ كس خلعت مصري نپوشد و حاجيان را در آن ديار نبرد. چون كارها ساخته آمد، ديگر روز، چهارشنبه دو روز مانده از سفر، امير مسعود بر نشست و قصد شكار كرد و نشاط سه روزه، با نديمان و خاصگان و مطربان، و در شهر خليفه شهر را فرمود داري زدن بر كران مصلاي بلخ، فرود شارستان  . و خلق روي آنجا نهاده بودند، بوسهل بر نشست و آمد تا نزديك دار، و بر بالايي بايستاد. و سواران رفته بودند با پيادگان تا حسنك را بيارند. چون از كران بازار عاشقان در آوردند، و ميان شارستان رسيد، ميكائيل بدان جا اسب بداشته بود، پذيره  وي آمد. وي را مؤاجز  خواند و دشنامهاي زشت داد. حسنك در وي ننگريست و هيچ جواب نداد. عامه مردم او را لعنت كردند بدين حركت ناشيرين كه كرد و از آن زشتها كه بر زبان راند، و خواص مردم خود نتوان گفت كه اين ميكائيل را چه گويند. و پس از حسنك اين ميكائيل كه خواهر اياز را به زني كرده بود، بسيار بلاها ديد و محنتها كشيد، و امروز بر جاي است و به عبادت و قرآن خواندن مشغول شده است، چون دوستي زشت كند چه چاره از باز گفتن؟
و حسنك را به پاي دار آوردند نعوذ بالله من قضاء سوء  و دو پيك را ايستانيده بودند كه از بغداد آمده‏اند. و قرآن خوانان قرآن مي‏خواندند. حسنك را فرمودند كه: «جامه بيرون كش.» وي دست اندر زير كرد و ازار بند استوار كرد و پايچه‏هاي ازار را ببست و جبه و پيراهن بكشيد و دور انداخت با دستار، و برهنه با ازار بايستاد و دستها درهم زده، تني چون سيم سفيد، و رويي چو صد هزار نگار. و همه خلق به درد مي‏گريستند. خودي روي‏پوش آهني بياوردند عمداً تنگ چنان كه روي و سرش را نپوشيدي، و آواز دادند كه سر و رويش را بپوشيد تا از سنگ تباه نشود، كه سرش را به بغداد خواهيم فرستاد نزديك خليفه. و حسنك را همچنان مي‏داشتند، و او لب مي‏جنبانيد و چيزي مي‏خواند، تا خودي فراخ‏تر آوردند. و در اين ميان احمد جامه‏دار بيامد سوار، و روي به حسنك كرد و پيغامي گفت كه خداوند سلطان مي‏گويد: «اين آرزوي توست كه خواسته بودي، و گفته كه «چون تو پادشاه شوي ما را بر دار كن.» ما بر تو رحمت خواستيم كرد، اما اميرالمؤمنين نبشته است كه تو قرمطي شده‏اي، و به فرمان او بر دار مي‏كنند.» حسنك البته هيچ پاسخي نداد.
پس از آن، خود فراخ‏تر كه آورده بودند، سر و روي او را بدان بپوشانيدند. پس، آواز دادند او را كه بدو. دم نزد و از ايشان نينديشيد. هر كس گفتند: «شرم نداريد مرد را كه مي‏بكشيد {به دو} به دار بريد؟» و خواست كه شوري بزرگ به پاي شود، سواران سوي عامه تاختند و آن شور بنشاندند و حسنك را سوي دار بردند و به جايگاه رسانيدند، بر مركبي كه هرگز ننشسته بود بنشاندند، و جلادش استوار ببست و رسنها فرود آورد. و آواز دادند كه سنگ دهيد. هيچ كس دست به سنگ نمي‏كرد، و همه زار زار مي‏گريستند خاصه نشابوريان. پس مشتي رند را سيم دادند كه سنگ زنند، و مرد خود مرده بود كه جلادش رسن به گلو افگنده بود و خبه كرده. اين است حسنك و روزگارش. و گفتارش، رحمة الله عليه، اين بود كه گفتي «مرا دعاي نشابوريان بسازد.»، و نساخت، و اگر زمين و آب مسلمانان به غصب بستد، نه زمين ماند و نه آب؛ و چندان غلام و ضياع  و اسباب و زر و سيم و نعمت هيچ سود نداشت. او رفت و اين قوم كه اين مكر ساخته بودند، نيز برفتند رحمة الله عليهم.
و اين افسانه‏اي است با بسيار عبرت؛ و اين همه اسباب منازعت و مكاوحت  از بهر حطام  دنيا به يك سوي نهادند. احمق مردا كه دل در اين جهان بندد! كه نعمتي بدهد و زشت باز ستاند.شعر :
لعمرک ما الدنیا بدار اقامة           اذازال عن عین البصیر غطاؤها
و کیف بقاء الناس فیها و انما       ینال باسباب الفناء بقاؤها
رودكي گويد:
به سراي سپنج، مهمان را             دل نهادن هميشگي نه رواست
زير خاك اندرونت بايد خفت           گرچه اكنونت خواب بر ديباست
با كسان بودنت چه سود كند؟          كه به گور اندرون شدن تنهاست
يار تو زير خاك، مور و مگس           بدل آن كه گيسوت پيراست
آن كه زلفين و گيسوت پيراست         گرچه دينار يا درمش بهاست
چون تو را ديد زرد گونه شده           سرد گردد دلش، نه نابيناست
چون از اين فارغ شدند، بوسهل و قوم از پاي دار بازگشتند، و حسنك تنها ماند چنان كه تنها آمده بود از شكم مادر.
و پس از آن شنيدم از بوالحسن حربلي كه دوست من بود و از مختصان بوسهل، كه يك روز شراب مي‏خورد و با وي بودم، مجلسي نيكو آراسته و غلامان بسيار ايستاده و مطربان همه خوش آواز در آن ميان فرموده بود تا سر حسنك، پنهان از ما، آورده بودند و بداشته در طبقي با مكبه ،  پس گفت: «نوباوه ای آورده‏اند، از آن بخوريم». همگان گفتند:«خوريم.» گفت: «بياريد.» آن طبق بياوردند و از او مكبه برداشتند، چون سر حسنك را بديديم، همگان متحير شديم، و من از حال بشدم، و بوسهل بخنديد، و به اتفاق شراب در دست داشت، به بوستان ريخت، و سرباز بردند! و من در خلوت، ديگر روز او را بسيار ملامت كردم، گفت: «اي بوالحسن، تو مردي مرغ دلي، سر دشمنان چنين بايد.» و اين حديث فاش شد و همگان او را بسيار ملامت كردند بدين حديث، و لعنت كردند.
و آن روز كه حسنك را بر دار كردند، استادم بونصر روزه بنگشاد و سخت غمناك و انديشه‏مند بود چنان كه به هيچ وقت او را چنان نديده بودم؛ و مي‏گفت: «چه اميد ماند؟» و خواجه احمد حسن هم بر اين حال بود و به ديوان ننشست.
و حسنك قريب هفت سال بر دار بماند چنان كه پايهايش همه فرو تراشيد و خشك شد چنان كه اثري نماند، تا به دستوری  فرو گرفتند و دفن كردند چنان كه كس ندانست كه سرش كجاست و تن كجاست. و ما در حسنك زني بود سخت جگرآور، چنان شنودم كه دو سه ماه، از او اين حديث نهان داشتند چون بشنيد، جزعي  نكرد چنان كه زنان كنند، بلكه بگريست به درد، چنان كه حاضران از درد وي خون گريستند، پس گفت: «بزرگا مردا كه اين پسرم بود! كه پادشاهي چون محمود اين جهان بدو داد و پادشاهي چون مسعود آن جهان.» و ماتم پسر سخت نيكو بداشت؛ و هر خردمند كه اين بشنيد بپسنديد، و جاي آن بود. و يكي از شعراي نشابور اين مرثيه بگفت اندر مرگ وي، و بدين جاي ياد كرده شد:
ببريد سرش را، كه سران را سر بود        آرايش دهر و ملك را افسر بود
گر قرمطي و جهود و گبر كافر بود        از تخت به دار بر شدن، منكر بود

 ............................................................................................

پاورقی

۱-سرکار خانم زهرا خانلری (کیا)همسر دکتر پرویز ناتلخانلري در اثر خود کتاب «داستان‌هاي دل‌انگيز»  ـ انتشارات بنياد فرهنگ ايران، چاپ سال1346در مورد مولف تاریخ بیهقی آورده است:
"به سال 385 ه. ق در ده حارث آباد بيهق(سبزوار قديم) كودكي به جهان آمد كه نامش را ابوالفضل محمد نهادند. پدر كه حسين ناميده مي‏شد، كودك را به سالهاي نخستين در قصبه بيهق و سپس، در شهر نيشابور به دانش‏اندوزي گماشت.

ابوالفضل كه از دريافت و هوشمندي ويژه‏اي برخوردار بود و به كار نويسندگي عشق مي‏ورزيد، در جواني از نشابور به غزنين رفته (حدود 412 هـ.ق)، جذب كار ديواني گرديد و با شايستگي و استعدادي كه داشت به زودي به دستياري خواجه ابونصر مشكان گزيده شد كه صاحب ديوان رسالت محمود غزنوي بود و خود از دبيران نام‏آور روزگار.بیهقی در زمان سلطان عبدالرشید به ریاست دیوان رسالت رسید، اما پس از چندی به سعایت مخالفان معزول و زندانی گردید.بیهقی پس از خروج از زندان انزوا اختیار کرد و به نگارش کتاب پرداخت تا در سال 470 در گذشت.تاریخ بیهقی بسیار مستند و قابل اعتماد است از دیگر مزایای تاریخ بیهقی بی طرفی کامل مولف است.هرگز در مدح یا ذم مبالغه نکرده است، خاصه هرگز به ذم کسانی که از مقامات عالی معزول گشته و مغضوب دربار شده اند نمی پردازد.کتاب تاریخ بیهقی همانقدر که از نظر تاریخ مهم است، از لحاظ ادبی نیز با ارزش و نمونه ی بسیار عالی از نثر دوره غزنوی است." 

میلاد نور مبارک

میلاد پیامبر رحمت وامام صداقت بر مسلمین جهان مبارک

به همین مناسبت شعر زیبای سعدی را از بوستان به تظر می گذرانید:

كریم السجایا جمیل الشیم

نبیّ البرایاشفیع الامم‌

امام رسل، پیشوای سبیل

امین خدا، مهبط جبرئیل

شفیع الوری‌ خواجه بعث و نشر

امام الهدی، صدر دیوان حشر

كلیمی كه چرخ فلك طور اوست

همه نورها پرتو نور اوست

یتیمی كه ناكرده قرآن درست

كتب‌خانه چند ملّت بشُست

چو عزمش برآهخت شمشیر بیم

به معجز میان قمر زد دو نیم

چو صیتش در افواه دنیا فتاد

تزلزل در ایوان كسری فتاد

به لا قامت لات بشكست خرد

به اعزاز دین آب عزّی ببرد

نه از لات و عزّی برآورد گرد

كه تورات و انجیل منسوخ كرد

شبی بر نشست از فلك برگذشت

به تمكین و جاه از ملك برگذشت‌

چنان گرم در تیه قربت براند

كه در سدره جبریل ازو باز ماند‌

بدو گفت سالار بیت‌الحرام

كه ای حامل وحی برتر خرام

چو در دوستی مخلصم یافتی

عنانم ز صحبت چرا تافتی؟

بگفتا فراتر مجالم نماند

بماندم كه نیروی بالم نماند

اگر یك سر مو فراتر پرم

فروغ تجلّی بسوزد پرم

نماند به عصیان كسی در گرو

كه دارد چنین سیّدی پیشرو

چه نعت پسندیده گویم ترا؟

علیك‌السلام ای نبیّ الوری

درود ملك بر روان تو باد

بر اصحاب و بر پیروان تو باد

خدایا به حقّ بنی فاطمه

كه بر قول ایمان كنم خاتمه

اگر دعوتم رد كنی ور قبول

من و دست و دامان آل رسول

چه كم گردد ای صدر فرخنده پی

ز قدر رفیعت به درگاه حی

كه باشند مشتی گدایان خیل

به مهمان دارالسلامت‌ طفیل

خدایت ثنا گفت و تبجیل كرد

زمین بوس قدر تو جبریل كرد

بلند آسمان پیش قدرت خجل

تو مخلوق و آدم هنوز آب و گل ‌

تو اصل وجود آمدی از نخست

دگر هر چه موجود شد فرع تست

ندانم كدامین سخن گویمت

كه والاتری زان چه من گویمت

تو را عزّ لولاك تمكین بس است

ثنای تو طه و یس بس است

چه وصف كند سعدی نا تمام

علیك الصلوة ای نبیّ و السّلام