به یاد مرحوم پدرم

نیما یوشیج در غروبی جمعه به یاد پدرش

"گفت موسی ما نداریم آن زبان

گفت مارا از زبان غیر خوان"

...مهربان با همه اهل دنیا

سخنانش خوش و گرم و شیرین
او همان گونه که تو زود گذر
رفت و بنهاد مرا در غم خود
روی پوشید و سبک کرد سفر
تا بفرسایدم از ماتم خود
من ولی چشم بر این ره بسته
هر زمانی ش ز ره می جویم
تا میایی تو به سویم خسته
با دل غمزده ام می گویم
کاش می آمد
از این پنجره من بانگ می دادمش از دور، بیا
با زنم عالیه می گفتم:
زن، پدرم آمده
در را بگشا

دل وجان

بسمه تعالی

...دل ازجان پرسيد:كه اول اين كار چيست و آخر اين كار چيست و ثمره اين كار چيست ؟

جان جواب داد كه اول اين كار فنا است و آخر اين كار بقا است و ثمره اين كار وفا است .

دل پرسيد كه فنا چيست ووفا چيست و بقاچيست .

جان جواب داد كه فنا از خودي خود رفتن است و وفا عهد دوست را ميان بستن است وبقا به حق پيوستن است .

"الهي به حق آنكه تو را هيچ حاجت نيست ، رحمت كن بر آنكه او را هيچ حجت نيست . "

"خواجه عبدالله انصاري"

تصاویر: نماهای بسته از اجسام تخت جمشید

تصاویر: نماهای بسته از اجسام تخت جمشید



















































عکس از: پریسا پروین مهر

ریش گاو!

تعالی

عین القضات در جائی گفته:" شیخ برکه همدانی رضی الله عنه- حکایت کرد که:مردی بود فرزند خود را گفت:هرگز ریش گاو بوده ای ؟گفت: ریش گاو که بود وچه بود؟گفت:آن که بامداد از خانه به در آیدگوید:امروز گنجی یابم .پسر گفت ای پدر! تا من بوده ام ریش گاو بوده ام."

از عین القضات

بسمه تعالی

عین القضات در رساله ی "شکوی الغریب عن الاوطان الی العلماء البلدان" می گوید:

-         قول مسیح آنکه گفت :زی پدر خویش میروم؛این رمز بود نزد افاضل چه عاقل دانست که او چه گفت ولیکن رهبان گمراه گشت وهرقل جاهل.

-         گل اگر بی زحمت خار بودی همه بلبلان دعوی عاشقی کردندی.

همو گفته: " ای عزیز کاری که با غیری منسوب بینی به جز از خدای تعالی آن مجازی می دان نه حقیقی. فاعل حقیقی را خدا دان! آنجا که گفت: قل یتوفیکم ملک الموت.(11/سجده) مجازی می دان! حقیقتش آن باشد که : الله یتوفی الانفس حین موتها(42/رمز). یضل من یشاء و یهدی من یشاء(93/نحل یا 8/فاطر) حقیقت می دان! گیرم که خلق را اضلال، ابلیس می کند، ابلیس را بدین صفت که آفرید؟ مگر موسی علیه السلام از بهر این می گفت: ان هی الا فتنتک(155/اعراف)" (۱)

شاید اشعار ناصر خسرو در ذیل متاثر از چنین اندیشه ای باشد.

همه جور من از بلغاریان است         که مادامم همی باید کشیدن

گنه بلغاریان را نیز هم نیست           بگویم گر تو بتوانی شنیدن

خدایا این بلا و فتنه از توست           ولیکن کس نمی یارد خجیدن

همی آرند ترکان را ز بلغار             ز بهر پرده مردم دریدن

لب و دندان آن خوبان چون ماه          بدین خوبی نبایست آفریدن

 

الله اعلم بالصواب.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

پاورقی:

۱: البته چنین تلقی ای از نگاه سایر فرق اسلامی علی الخصوص مکتب تشیع قابل تامل است.

 

منافع مشترک زیانی گویا!؟

سوفوکل در نمایشنامه "آنتیگون " خطاب به جمعیت وانسانهای مخاطب خود می گوید :"ای گروه میرندگان" که علی الاصول بسیاری از رمانها وفیلمهائی ساخته وپرداخته میشودبعضآ ریشه در اساطیر وفرهنگ وادبیات یونان وبابل وایران دارد.دکتر شریعتی در تبین تحولات وبرخی طبقات متنفذ اجتماعی با توسل وتمسک به یکی از این  اساطیروافسانه هامقصود خود را القاء می نماید.ایشان در پاورقی یکی از صفحات کتاب" بازگشت به خویشتن"به بیان اسطوره سزیف تکیه نموده که بدین منوال است:"  در نمایشنامه خوب "سزیف"از نویسنده روشنفکرفرانسوی (روبرمرل)که شخصیتهای داستانش را از خدایان یونان قدیم گرفته است.سزیف قهرمان مردم،قلم مرگ را از دستش میرباید وانسانها را در برابر خدایان جاودانگی می بخشد.

وقتی مرگ نباشد،خدایان بر آدمیان که همگی میرایند،دستی نخواهد داشت.اما در اینصورت اربابان نیز برمردم!بردگان ودهقانان سر از طاعت می پیچند.

اربابان نزد سزیف التماس میکنند که قلم مرگ را به او پس بده،که نظام جامعه فرو ریخته است وفضیلت و رذیلت در هم آمیخته،سزیف تعجب میکند که چگونه این نمایندگان که خود انسانهایند وبه بی مرگی رسده اند،چنین در خواستی دارند؟

سزیف قلم را پس نمی دهدونمایندگان طبقه ی حاکم یونان با خدای مرگ میسازندوآلت دست او می میشوند وبه حیله قلم رااز سزیف میگیرندوبه مرگ میدهند،تاولو به قیمت مرگ خویش،وضع خویش را نگهدارند.در اینجا سزیف مینالد که"آه!خیال میکردم که تمام میراها منافع مشترک دارند!؟"

کهن ترین سرو جهان ؟

سرو ابرقو که به روایتی پیرترین ساکن کویر است، با ۲۵ متر ارتفاع در قلب ایران زندگی می کند و قدیمی ترین موجود زنده جهان لقب گرفته است. این درخت به خاطر عمر طولانی در ایران باستان نماد اهورامزدا بوده و در تاریخ نوشته ها آمده که بعضی از درختان سروی که در ایران وجود دارند، توسط زرتشت پیغمبر کاشته شده‌اند.
سرو کهنسال ابرقو که به قول "مارکوپولو" چون فواره ای سبز از دل کویر ایران رسته است به دلیل آنچه متخصصان بی توجهی به حفظ میکرو اورگانیزمهای خاک و آسیبهای زیستی توسط انسان عنوان می کنند دچار فرسایش شدید شده و در حال خشک شدن است.

به گزارش خبرنگار مهر، سرو را ایرانیان درخت آزادگی نامیده اند. این تعبیر رندانه پدران ماست که ثمر ندادن سرو را به پای آزادگیش گذاشته اند. سنگ نگاره های تخت جمشید که تندیسی از شکوه این درخت اساطیری است گواه دیگری بر اعتبار سروها در باور ایرانیها است.

سرو ابرقو که به روایتی پیرترین ساکن کویر است، با ۲۵ متر ارتفاع در قلب ایران زندگی می کند و قدیمی ترین موجود زنده جهان لقب گرفته است. این درخت به خاطر عمر طولانی در ایران باستان نماد اهورامزدا بوده و در تاریخ نوشته ها آمده که بعضی از درختان سروی که در ایران وجود دارند، توسط زرتشت پیغمبر کاشته شده‌اند.




شواهد از بروز نشانه های مرگ کهن ترین درخت زمین در ابرقوی یزد خبر می دهد، درختی که به روایتی بیش از چهار هزار سال عمر دارد و نشانه ای از هویت ایرانیان قبل از اسلام است. یک متخصص برجسته در حوزه درختان کهنسال ایران با اشاره به آخرین بررسی خود از سرو ابرقوی یزد به خبرنگار مهر گفت: در سال 85 که روی این درخت کهنسال مطالعه می کردم به دلیل مشاهده تغییرات متعدد در اطراف و بافت درخت، انتظار این را داشتم که دیر یا زود خبر مرگ این سرو تاریخی را بشنوم.

مصطفی خوشنویس با تاکید بر شرایط خاص زیستی این درخت افزود: در این سالها شرایط زیستی و بافت خاک عوض شده چرا که این سرو در حاشیه باغات انار کاشته شده بود ولی امروز سرو ابرقو در یک پارک واقع شده و قطعا مراقبتهای لازم از آن صورت نگرفته است.

وی به حضور گردشگران در کنار این درخت به دلیل جاذبه تاریخی و باستانی اش اشاره کرد و گفت: بارها شاهد لمس و تکیه دادن مردم به تنه سرو ابرقو بوده ام و هیچ کس ابایی از نزدیک شدن به آن ندارد چون هیچ حفاظتی از آن صورت نمی گیرد در حالی که این درخت کهنسال به خاطر ویژگیهای خاص و عمر طولانی نیازمند مراقبت ویژه است.

خوشنویس اضافه کرد: روزانه 50 تا 100 نفر به این سرو نزدیک می شوند که حضور آنها باعث کوبیده شدن خاک، تراکم شدید در پای درخت، محدود شدن نفوذ پذیری آب و برهم خوردن میکرو ارگانیزمها می شود. این در حالی است که حداقل فضا برای نزدیک شدن به این درخت 2.5 متر است و از سایه انداز به سمت تنه نباید قدم برداریم.

این کارشناس موسسه علمی تحقیقاتی سازمان جنگلها و مراتع کشور تاکید کرد: لگد کوب کردن ساختمان خاک در سالهای اخیر شدت گرفته و رسیدگی کامل انجام نمی شود در حالی که باید هر چند سال یکبار خاک اطراف درخت شخم بخورد و کود پوسیده به خاک سپرده شود.

وی به شیوه شخم زنی زمینهای اطراف گونه های کهنسال مانند سرو اشاره کرد و افزود: به دلیل اینکه ریشه سرو در سطح خاک پراکنده شده، نباید خاک را بالاتر از 5 سانتیمتر شخم زد که باعث زخمی شدن ریشه شود در حالی که تا عمق 20 سانتیمتر با بیل حاشیه سرو کنده می شود و همین موضوع ضربه های مهلکی به بافت خاک و ریشه ها وارد کرده و تهدیدی برای سرو ابرقو است.

به عقیده این کارشناس محیط زیست و منابع طبیعی، سروهای باغ فین کاشان به دلیل شخم زنی غلط و و تخریب بستر خاک و ریشه های سطحی آسیب شدید دیدند و تعداد زیادی از این سروها چندین ده ساله خشک شدند.

وی به آمار متناقض و متفاوت از سن و طول عمر سرو ابرقو (یا ابرکوه) به عنوان یکی از کهن ترین درختان دنیا اشاره کرد و گفت: گاهی با افراط این درخت را هشت هزار ساله یا چهار هزار و چند صد ساله نامیده اند که به عقیده بنده کاملا اشتباه است. اگر بپذیریم که این درخت سالانه یک میلی متر رشد قطری داشته پس باید امروز حداکثر سه هزار و چهارصد سال سن داشته باشد.

خوشنویس معتقد است: دوایر رویشی تنه درخت که هر سال یک دایره بر قطر آن اضافه می کند، نشانه ای واضح برای مشخص کردن سن گونه های درختی است. با توجه به آمارهایی که به طور دقیق محاسبه کرده ام حداکثر سن سرو ابرقو هزار و دویست سال است.

وی افزود: این درخت با وجود اینکه در رویشگاه واقعی خود نیست از شرایط زیستی نسبتا خوبی برخوردار است که شامل هوای معتدل و گرم، آب کافی قناتها و فرصت هفت ماهه در سال برای رشد است.

به دیدگاه این متخصص درختان کهنسال، تحت هیچ شرایطی و با هیچ ابزاری نمی توان عمر سرو ابرقو را بیش از هزار و دویست سال عنوان کرد.
 

خواجه پندارد که روزی ده دهد!

یكی روبهی دید بی دست وپای ----------- فرو ماند در لطف و صنع خدای- موضوعي كه نقل ميشود بنابر منابع موثق امري است كه اتفاق افتاده وحتي نزد حضرت آيت الله العظمي مكارم شيرازي نيز نقل گرديده است. ماحصل امر از اين قرار است: مي گويند شخصي به همراه خانواده اش از طريق حاشيه درياي خزرعازم زيارت مشهد مقدس بود وقفسي نيز در باربند اتومبيلش تعبيه نموده بود وتعدادي مرغ وخروس در آن جاي داده بود تا در مواقع مورد لزوم با ذبح آنها غذاي مورد نياز را فراهم نمايند. ظاهرآبعد از عبوراز شهرستان گرگان در كنار جنگل اندكي اطراق مي نمايندكه ناگهان مي بينند گوشه اي از قفس پشت باربند كه كمي پاره است؛مرغي با فشار وكوشش بسيار خود را به بيرون از قفس كشانيده وبا سرعت زائد الوصفي بسوي جنگل مي دود . راننده وتعدادي از همراهان براي گرفتن مرغ ‘اورا دنبال مي نمايندودر جنگل آنرا گم مي نمايند وهمينطور كه مردد در جنگل ايستاده بودند‘ ناگهان صدا وجيغ مرغ را مي شنوند و به سوي صدا مي روند. آنها مي بينند كه در جلوي سوراخي‘ مرغ سركنده شده وآنجا بال وپر مي زند؛بعد از جستجو روباهي را مي بينند كه كور مادر زاد مي باشدودر آن سوراخ زندگي مي كند. آنها با ديدن اين صحنه پرهاي مرغ را كنده ودر جلوي روباه كور مي گذارند واز آنجادور مي شوند. وقتي اين واقعه را مرور مي كردم بي اختيار بياد قرآن كريم افتادم كه در آيه ششم سوره هود مي فرمايد: وَمَا مِن دَآبَّةٍ فِي الأَرْضِ إِلاَّ عَلَى اللّهِ رِزْقُهَا وَيَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَمُسْتَوْدَعَهَا كُلٌّ فِي كِتَابٍ مُّبِينٍ ترجمه "هيچ جنبنده‏اى در زمين نيست مگر اينكه روزى او بر خداست! او قرارگاه و محل نقل و انتقالش را مى‏داند; همه اينها در كتاب آشكارى ثبت است!"وهمچنين در آيه شصتم سوره عنكبوت مي فرمايد: كاين من دابة لا تحمل رزقها الله يرزقها و اياكم و هو السميع العليم .ترجمه"چه بسا جنبنده‏اى كه قدرت حمل روزى خود را ندارد، خداوند او و شما را روزى مى‏دهد; و او شنوا ودانا است."ودر آيه شصت ودو سوره اخير الذكر نيز فرموده است:الله يبسط الرزق لمن يشاء من عباده و يقدر له ان الله بكل شي‏ء عليم .ترجمه " خداوند روزى را براى هر كس از بندگانش بخواهد گسترده مى‏كند، و براى هر كس بخواهد محدود مى‏سازد; خداوند به همه چيز داناست."ودرپايان بايستي اين آيه شريفه را نيز اضافه نمود كه مي فرمايد:ان الله هوالرزاق ذو القوة المتين مولانا نيز سروده است: خواجه پندارد كه روزي ده دهد- مي نپندارد كه روزي ده دهد. مولانا مي گويد عده اي مي پندارند كه گاو وگوسفند وآب وخاك ده‘ روزي مردم را فراهم مي نمايدوبه خاطرش نمي رسد كه روزي ده صرفآ خالق كريم مي باشد. رزق از وي جو، مجو از زيد و عمر - مستي از مي جو، مجو از بنگ و خمر خواجه پندارد كه روزي ده دهد - او نپندارد كه روزي ده دهد هر كه درمان كرد مرجان مرا - برد گنج درّ و مرجان مرا دل كه فارغ شد ز مهر دلبران - حيف باشد حيف، نام دل بر آن آب كم جو تشنگي آور بدست-----تابجوشد آبت از بالا وپست

 قيل للصادق عليه السلام علي ماذا بنيت امرك؟ -قال علي اربعه اشياء‘- -علمت ان عملي لا يعمله غيري فاجتهدت- -وعلمت ان الله عزوجل مطلع علي فاستحييت - -وعلمت ان رزقي لا ياكله غيري فاطمآننت- -وعلمت ان اخر امري الموت فاستعددت- به حضرت صادق (ع) عرض شد: زيربنا واصول راه ورسم زندگي شما چيست؟ حضرت فرمودند:موفقيتهاي من بر چهار پايه استوار است: اول اينكه :دانستم كه كار مرا ديگري انجام نمي دهد پس در انجام كارهاي خود كوشيدم. دوم اينكه:يقين داشتم كه خداوند بر امور من آگاه است پس در محضرش حيا كردم. سوم اينكه:دانستم كه آنچه روزي من مي باشد ديگري رادر آن راهي نيست پس نسبت به روزي ام اطمينان خاطر پيدا نمودم . چهارم اينكه :باور داشتم كه آخر كار خواهم مرد پس خودم را براي آن مهيا ساختم. بحار الا نوار 75/228 باب 23

چه رنجی؟

چه رنجی؟ (دکتر شریعتی) 

      

خدا یا کفر نمی گویم!
پریشانم
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
می‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت
از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

محاكمه رجبعلى منصور

بسمه تعالی

محاكمه رجبعلى منصور (منصورالملك)، وزير پيشين طرق و شوارع به اتهام دريافت رشوه و سوءاستفاده، روز ۱۰ مرداد ۱۳۱۵ در تهران آغاز شد. اتهام اصلى او دريافت پانزده هزار ليره رشوه از يك شركت فرانسوى به نام كامپساكس بود. پرونده منصور را شهربانى آيرام تهيه كرد و رضاشاه مطمئن بود كه منصور خيانت كرده است و بايد محكوم شود. اما در جريان محاكمه دليل محكمه پسندى عليه منصور پيدا نشد و دادگاه حكم تبرئه او را صادر كرد. 

رضاشاه خشمگين شد و به وزير وقت عدليه حكم كرد كناره گيرى كند. اما بعد كه آيرام از ايران گريخت و شاه به شيوه هاى او براى پرونده سازى آگاه شد، از منصور دلجويى كرد و دوباره او را به وزارت و حتى نخست وزيرى رساند.

مخبرالسلطنه هدايت كه اتهام منصور به زمان وزارتش در دولت او بازمى گشت، ماجراى محاكمه منصور را به شيوه تلگرافى مخصوص خودش چنين خلاصه كرده است: «منصورالملك در وزارت طرق مورد سوءظن واقع شد. پرونده اى براى او تنظيم يافت. دو ايراد به او وارد كردند. يكى اينكه از شركت كامپساكس پانزده هزار ليره گرفته است. به عقيده من اگر راست باشد كم گرفته است، چه به احترام امضاى او كامپاكس پانصد هزار ليره نفع برد. اتهام، به شهادت يك نفر بود به دعوى ميانجيگرى. ديگر آن كه كارخانه ابريشم نصف آنچه برآورد شده بود تمام شد. برآورد اول ناقص بود و مى بايست تكميل شود و با تصويب هيأت دولت بوده است. كار به [ديوان عالى] تميز كشيد، تميز ادله اتهام را كافى ندانست به برائت منصورالملك حكم داد.» («خاطرات و خطرات» مهدى قلى هدايت)

اجازه مجلس
منصور هنگامى به اخذ رشوه متهم شده بود كه سمت وزارت داشت و مطابق قانون اساسى و قوانين عادى محاكمه يك وزير تنها با اجازه مجلس ممكن بود. رضاشاه كه براى محاكمه او عجله داشت، هنگامى كه شنيد عدليه آغاز محاكمه را به اظهارنظر مجلس موكول كرده است، برآشفته شد و محسن صدر (صدر اشرف) وزير عدليه را فراخواند. به گفته صدر اشرف: «رفتم نزد شاه و دانستم خيلى متغير است، ولى عادت او اين بود كه اول ايراد خود را مسجل مى كرد و بعد تغير مى كرد... گفت آيا اجازه نمى دهيد من در مملكت يك دزد را توقيف كنم و مرا به سنگلاخ قانونى مى اندازيد؟ من حرف شاه را قطع كرده گفتم اعليحضرت همايونى مكرر فرموده ايد بايد اوامر خصوصى مرا هم با قانون تطبيق كنيد.

اين حرف من قدرى از حالت انقباض شاه كاست و با لحن رنجيدگى گفت من مكرر به شما گفته ام كه اين قوانين كهنه و پوسيده را تغيير بدهيد، با اين قوانين هيچ كارى نمى شود كرد. من گفتم قانون محاكمه وزرا قانون كهنه نيست و چند سال قبل تصويب شده و به صحه اعليحضرت همايونى رسيده. شاه گفت قانون چيست براى من بگوييد. من قانون محاكمه وزرا را كه در ۱۳۰۷ شمسى تصويب شده بود حفظ داشتم و مواد قانون را نقل كردم. شاه كه هنوز پى ايراد مى گشت گفت اين قانون در زمان وزارت عدليه داور وضع شده و من كه از قوانين عدليه اطلاع ندارم، چرا حسب الامر من قوانين را به طورى كه با مصلحت مملكت تطبيق كند اصلاح نمى كنيد؟... من گفتم اين قانون چون متكى بر قانون اساسى است نمى توان تغيير داد. شاه با تعجب پرسيد قانون اساسى چه مى گويد؟

من عبارت تقريبى قانون اساسى را كه هيچ وزيرى را به اسم و رسم نمى توان تعقيب جزايى كرد، مگر با اجازه صريح مجلس شوراى ملى بيان كردم. شاه... جواب هاى مرا صحيح دانست.» («خاطرات صدر اشرف») محسن صدر روز ۵ بهمن ۱۳۱۴، يك هفته پس از بركنارى منصور از وزارت طرق و شوارع، تقاضاى تعقيب و مجازات منصور را به مجلس ارائه كرد. اين تقاضا روز ۲۸ اسفند در مجلس بررسى و با آن موافقت شد.

پرونده مطابق قانون در اختيار ديوان عالى قرار گرفت و رسيدگى به آن دهم مرداد سال بعد آغاز شد. رياست محكمه به عهده رضاقلى هدايت (پسر عموى مهدى قلى، مخبرالسلطنه) بود و ۱۴ مستشار ديوان عالى تميز و دادستان كل كشور در آن حضور داشتند. از سوى ديگر عباس آريا، معاون سابق وزارت طرق و شوارع و چند كارمند عاليرتبه اين وزارتخانه نيز در ميان متهمان بودند.

تبرئه
نقص اصلى پرونده منصور و متهمان ديگر اين بود كه اساس اتهام بر ادعاى شخصى به نام طالقانى قرار داشت كه مى گفت واسطه رد كردن رشوه از مقاطعه كار فرانسوى به وزير وقت طرق و شوارع بوده است. صدر اشرف با بررسى پرونده فهميد كه منصور محكوم نخواهد شد. بنابراين نزد شاه رفت و سر صحبت را اينطور باز كرد كه به نظرم مى رسد شما از من دلگير هستيد و اگر چنين است اجازه دهيد كناره گيرى كنم زيرا «اگر كسى بر خلاف قانون و بر ضد كشور بگويد خدمت به شاه مى كنم، من آن خدمت را خيانت مى دانم. شاه تعرض كرد و گفت يقين مى خواهيد بگوييد منصور تبرئه خواهد شد.

گفتم بلى همين طور است... امر جزايى كه به منصور نسبت داده شده گرفتن رشوه است و براى اين هيچ دليل و قرينه اى غير از اظهار طالقانى كه من واسطه ارتشا بودم نيست، منصور هم منكر است و اگر بنا باشد كه ديوان كشور فقط به همين دليل او را محكوم نمايد بايد به هر كس كه اين نسبت داده شد به قول مدعى يا شخص واسطه، متهم را محكوم كند... شاه يكى دو قدم رفت و برگشت به طرف من و گفت حالا چه مقصود داريد؟ مى خواهيد از من اجازه تبرئه او را بگيريد؟ من گفتم كه نيامدم اين اجازه را بخواهم...

اگر حقيقتاً نظر اعليحضرت بر محكوميت اوست وقت نگذشته و مى توان حكم مجازات او را گرفت، ولى من نمى توانم اين خيانت را به عدليه و عدالت بكنم و بنابراين اجازه فرماييد الان از خدمت استعفا بدهم...» شاه آنجا اجازه استعفا به محسن صدر نداد، ولى پس از صدور حكم تبرئه منصور، رضاقلى هدايت را بركنار كرد و به صدر تكليف كرد كناره گيرى كند. البته بعداً كه آيرام از كشور گريخت، رضاشاه نيز از منصور دلجويى كرد و او را دوباره به خدمت فرا خواند.
روزنامه شرق

حوا

بسمه تعالي

"روايت تورات از خلقت حوا"

خداوند ؛آدم را در باغ عدن گذاشت تا در آن كار كند واز آن نگهداري نمايد.

خداوند فرمود :"شايسته نيست آدم تنها بماند،بايد براي او يار مناسبي بوجود آورم."لذا پس از تكميل خلقت جهان ولوازم وموجودات آن ؛آنگاه خداوند آدم را به خواب عميقي فروبردويكي از دنده هايش را برداشت وجاي آن را گوشت رويانيدو از آن دنده زني سرشت واو را پيش آدم آورد. آدم گفت:" اين است استخواني از استخوانهايم وگوشتي از گوشتم. نام او "نساء" باشد؛چون از انسان گرفته شد."به اين سبب است كه مرد از پدر ومادر خود جدا مي شود وبه همسر خود مي پيوندد واز آن پس آن دو يكي مي شوند.

از آن پس آدم زن خود را حوا يعني "زندگي" ناميد چون او مي بايست مادر همه ي زندگان شود...

میلادنور وامید مبارک

بسمه تعالی

"نام تو نور
نام تو سوگند
نام تو شور
نام تو لبخند
لبخند
در تلفظ نامت
ضرورتی است !"قیصر امین پور

میلاد امام عصر عج سر آغاز عهد نو گرامی باد.

رُوِيَ عَنِ الصَّادق (ع)قال:

الْحُجَّةُ قَبْلَ الْخَلْقِ وَ مَعَ الْخَلْقِ وَ بَعْدَ الْخَلْقِ[1]

ترجمه روایت: ابان بن تغلب از امام صادق صلوات الله عليه نقل مي­كند که حضرت فرمودند: حجّت قبل از خلق و با خلق و بعد از خلق است.

شرح روایت: «حجّت» در این روايت كنايه از وجود مقدّس امام است و اشاره به اين جهت است كه خداوند متعال قبل از ايجاد ممكنات، اوّل نور مقدّس امام را خلق كرده است و اين نور همينطور همراه اين موجودات هست. و بعد از آنكه اين نشئه به پايان مي­رسد باز هم این نور هست و پايان پذير نيست و اين نور مقدس حجّت و امام است .

اینکه گفته می­شود نيمه شعبان وجود مقدّس امام زمان صلوات الله عليه متولد شده است، بروز و ظهورش در اين عالم نيمه شعبان است و الا دست قدرتِ حق تعالي قبل از خلقت موجودات،‌ اين انوار مقدّسه را كه نور واحدند خلق كرده بود.

اين تعبيراتي كه نقل می­کنند: «لَوْلا الْحُجَّةُ لَسَاخَتِ الارْضُ بِاَهْلِهَا وَ بِيُمْنِهِ رُزِقَ الْوَري وَ بِوُجوُدِهِ ثَبَتَتِ الْأَرْضُ وَ السَّمَاء»، يعني اصلاً روح عالم امكان همين­ها هستند. اگر روح نباشد،‌ جسم از هم مي­پاشد. روح كه برود، ‌بدن متلاشي مي­شود. آنگاه سرپا هستم كه اين روحِ سراسري باشد؛ اينكه من به اين جسم غذا مي­رسانم براي خاطر روح است. «بِيُمْنِهِ رُزِقَ الْوَري». به يمن روح است كه بقيه سلولهاي بدن تغذيه مي­شوند. سلولها،‌ هر كدام براي خودشان جان دارند. اما تحت سلطه آن روح سراسري هستند. آنها هم كه تغذيه مي­شوند براي خاطر روح سراسري است. تمام اين عالم كه از ناحیه خداوند مرزوق­اند براي وجود مقدس اوست كه روح سراسري عالم امكان است. كه اگر نباشد مثل بدن از هم مي­پاشد.

لذا مي­خواستم اين را عرض كنم که ‌نيمه شعبان روز؛ بروز آن حجّت است، نه اینکه نعوذ بالله روز خلقت و تولّد آن حجّت باشد. و الا وجود مقدّس امام قبل از خلقت بقيّه ممكنات است.


[1] . اصول كافي، جلد 1، صفحه177 – بحار الانوار جلد 23، صفحه 38

 

تعبیر خواب!

از قابوس وُشمْگیر

در قابوس نامه ی عنصرالمعالی قابوس بن وشمگیر - که در واقعْ اندرزنامه اوست به پسرش - ، در ضمن توصیه ها و اندرزهای سودمند، حکایات جالب و عبرت آموزی نیز آمده است که خواندنی و به خاطر سپردنی است. چونان فرزندی که در مکتب پدر، دست ادب بر زانو زده، دل به پندها و حکایتهایی از زبان عنصرالمعالی می سپاریم:

چنان شنودم که هارون الرشید،خوابی دید بر آن جمله که پنداشتی که همه دندانهای او از دهن بیرون افتادی به یکبار.

بامداد معبّری را بیاورد و پرسید که: تعبیر این خواب چیست؟ معبّر گفت: زندگانی امیرالمؤمنین دراز باد! همه اَقربای

تو پیش از تو بمیرند، چنان که کس از تو بازنمانَد. هارون گفت: این مرد را صد چوب بزنید که بدین دردناکی سخن در روی من بگفت. چون همه قُرابات  من پیش از من جمله بمیرند، پس آن گه من که باشم؟

خوابگزاری دیگر بیاوردند و همین خواب با وی بگفت. خوابگزار گفت: بدین خواب که امیرالمؤمنین دید، دلیل کند که خداوند،درازْ زندگانی تر بُود از همه قراباتِ خویش. هارون گفت: طریق العقل واحد.

تعبیر از آن بیرون نشد؛ امّا از عبارت تا عبارت، بسیار فرق است. این مرد را صد دینار بدهید.

وقتی صاحب عَبّاد

نان همی خورد با ندیمان و کسان خویش، مردی لقمه ای از کاسه برداشت. مویی در لقمه او بود. مرد همی ندید. صاحب او را گفت: ای فلان! موی از لقمه بردار. مرد، لقمه از دست فرو نهاد و برخاست و برفت. صاحب فرمود که باز آردیدش و پرسید که: ای فلان! چرا نان نیم خورده از خوانِ

ما برخاستی؟ این مرد گفت: مرا نانِ آن کسی نباید خورد که تایِ مویی در لقمه من بیند! صاحب، سخت خجل شد از آن حدیث.

رئیس مقامران

شيخ ابو سعيد ابوالخير يكي از مشايخ صوفيه از مردم مهنه خراسان (357-440 ه ق) مي باشد كه كتاب اسرار التوحيد را محمد بن منور- نوه شیخ در شرح مقامات جد خويش نگاشته است .

وي گفته است :كه بعدد هر ذره راهي است به حق .

-نقل است كه درويشي گفت : اورا كجا جوئيم گفت كجاش جستي كه نيافتي.

-اين رباعي از اوست: در راه يگانگي نه كفر است ونه دين – يك گام زخود برون نه وراه ببين –

-اي جان وجهان تو راه اسلام گزين – با مار سيه نشين وبا خود منشين-

از ابوسعيد معني اين خبر پرسيدندكه: "تفكر ساعة خير من عبادة سنة"شيخ گفت "انديشه يك ساعته در نيستي خود‘بهتر از عبادت يك ساله در انديشه هستي خود"مي باشد.وشيخ فرموده اصل اين حديث آن باشدكه مرد را بدو باز نگذارند."لازم است اينجا جمله معترضه اي بيان شود به اين معنا كه اغلب متفكرين ومورخين معتقدند كه تمامي تمدن وكشفيات واختراعات بشري حاصل لحظات از خود بيگانگي انسان است ولاغير"

-رسول اكرم( ص )مي فرمايد:" اللهم لاتكلني الي نفسي طرفه عين""مرا يك چشم زدن به خود باز مگذار" شيخ مي گويد:" در سفر به ديهي رسيديم پرسيدم اينجا پيري بوده گفتند :پيري بوده كه وي را "داد"مي گفته اند .گفتم هچكس وي را ديده باشد؟گفتتند پيري است ديرينه كه وي را ديده است. فرستاديم تا پير بيامد .مردي بشكوه بود. پرسيدم كه تو "داد" را ديده اي ؟گفت :كودك بودم كه وي را ديدم . مرا قوت آن نبود كه سخن وي دانستمي ليك يك سخن ياد دارم از او:"روزي مرقع داري از راه رسيد وبه نزديك وي در آمد وسلام كرد وگفت: پاي افزار بيرون كنم ‘ايهاالشيخ به تو بياسايم؛كه گرد همه عالم بگشتم خود نياسودم وآسوده اي نيز نديدم .پير گفت :چرا از خويش دست نداشتي تا تو خود بياسودي وخلق هم به تو بياسودندي؟ما گفتيم اين سخني تمام است كه آن پير گفته‘برتر از اين سخن نباشد."

-گویند شیخ با مریدان به نشابور بشد .به در دکانی رسيدند که مرغ بریان کرد ه بفروختی ُشیخ به صاحب دکان گفت :چند ی از مرغان را به رایگان به ما بده که سخت گرسنه ایم .صاحب مغازه گفت :خدا روزیت را جای دیگر حوالت نماید من نتوانم . شیخ گفت ما ابن سبیل هستیم این دهش را بنمای .صاحب مغازه حرف خود را تکرار نمود.شیخ گفت اگر ندهی مرغانت را کیش خواهم داد .مغازه دار گفت اصلا نمی دهم که کیش نمائی . شیخ به مرغها کیش داد ومرغان به امر خدا به پرواز در آمدند. مردمی که ناظر بر این صحنه بودند با ملاحظه کشف کرامات شیخ لباس وی را به عنوان تبرک تکه تکه نمودند .شیخ در موقع که ظاهرا سرما خورده بود با دستمال جیبی خود آب دماغش را گرفت که ظاهرا با صدای فیشی توام بود .که نگهان با این اقدام شیخ افرادی که در دور وی جمع شده بودند ُ پراکنده گردیدند. مریدان شیخ با تعجب قضیه را از شیخ سوال نمودند که شیخ گفت: "بر کسانی که با کیشی بیایند وبا فیشی بروند اعتمادی نیست."

-شيخ را كفتند :"فلان بر روي آب مي رود.گفت :سهل است وزغي وصعوه اي نيز بر آب رود.گفتند:فلان كس در هوا مي پرد. گفت:زغني ومگسي نيز در هوا مي پرد. گفتند:فلان كس در يك لحظه از شهري به شهري مي رود. گفت :شيطان نيز در يك نفس از مشرق به مغرب ميرود.اين چنين چيزها را بس قيمتي نيست. مرد آن بود كه درميان خلق نشيندودادوستد كند وزن خواهد وبا خلق در آميزد‘ويك لحظه از خداي خود غافل نباشد."

-شيخ را پرسيدند كه :تصوف چيست؟گفت: آنچه در سر داري بنهي وآنچه در كف داري بدهي واز آنچه برتو آيد نجهي.

 شیخ را پرسیدند که هر پیری را پیری بوده است پیر تو که بوده است؟ و پیران خود را از مجاهده ضعیف کرده‌اند و گردن تو در زه پیرهن نمی‌گنجد و پیران حج کرده‌اند و توحج نکردۀ سبب چیست؟ شیخ جواب داد کی می‌پرسی کی هر پیر را پیری بوده است پیر تو که بوده است؟ ذلِکَ مِمَّا علَمَّنِي رَبّی و آنچ می‌پرسی کی پیران به مجاهده خود را نحیف کرده‌اند و گردن تو بدین گونه که در زه پیرهن نمی‌گنجد، ما را عجب از آن می‌آید کی گردن مادر هفت آسمان و زمین چون می‌گنجد بدینچه خدای ما را ارزانی فرموده است، و آنچ می‌گویی که پیران سفر حجاز کرده‌اند و تو حج نکردۀ، بس کاری نبود کی هزار فرسنگ زمین بزیر پای بازگذاری تاخانۀ زیارت کنی مرد آن مرد باشد کی اینجا نشسته بود در شبانروزی چنین خانۀ معمور زَبَرِ سر وی طواف می‌کند. بنگریستند هرکه حاضر بود بدید.

- خواجه عبدالکریم، خادم خاصّ شیخِ ما ابوسعید بود. گفت: روزی درویشی مرا بنشانده بود تا از حکایتهای شیخِ ما او را چیزی می نوشتم. کسی بیامد که: شیخ، تو را می خوانَد. برفتم. چون پیش شیخ رسیدم، شیخ پرسید که: چه کار می کردی؟ گفتم: درویشی حکایتی چند خواست از آنِ شیخ، می نوشتم. شیخ گفت: یا عبدالکریم! حکایت نویس مباش. چنان باش که از تو حکایت کنند!

- روزی یکی به نزدیک شیخ ما (ابو سعید) آمد و گفت: ای شیخ! آمده ام تا از اسرار حق چیزی با من بگویی. شیخ گفت: بازگرد تا فردا بازآیی. آن مرد برفت. شیخ بفرمود تا آن روز، موشی بگرفتند و در حُقّه ای

کردند و سرِ آن حقّه محکم کردند.

دیگر روز، آن مرد بازآمد. گفت: ای شیخ! آنچه دی

وعده کردی، بگوی. شیخ بفرمود تا آن حُقّه به وی دادند و گفت: زنهار تا سرِ این حقّه باز نکنی! آن مرد بِستَد و برفت. چون به خانه شد.

سودای آنش بگرفت که: آیا در این حقّه چه سِر است؟ بسیار جهد کرد که خویشتن را نگاه دارد، صبرش نبود. سر حقّه باز کرد. موش بیرون جَست و برفت.

آن مرد پیش آمد و گفت: ای شیخ! من از تو سرّ خدای تعالی خواستم، تو موشی در حقّه ای به من دادی؟! شیخ گفت: ای درویش! ما موشی در حقّه ای به تو دادیم، تو پنهان نتوانستی داشت، سرّ حق - سبحانه و تعالی - بگویم، چگونه نگاه توانی داشت؟

- : روزی یکی از شیخ سؤال کرد کی ای شیخ در حقّ من دعایی کن. بگفت:

وای ای مردم داد زعالم برخاست

 

جرم او کند و عذر مرا باید خواست

و این بیت بر لفظ مبارک شیخ بسیار رفته است.

شیخ گفت اگر درست شود آنکه از امیرالمؤمنین علی رضی اللّه عنه روایت می‌کنند که او بر مرده پنج تکبیر کرده است در نماز جنازه، ازآن چهار تکبیر بر مرده بوده باشد و پنجم تکبیر بر جملۀ خلق.

روزی یکی در مجلس شیخ برخاسته بود و از مردمان چیزی می‌خواست و می‌گفت من مردی فقیرم. شیخ گفت چنین نباید گفت باید گفت که من مردی گداام برای آنکه فقر سرّیست از سِرّهای حقّ جل جلاله.

- آورده‌اند کی روزی شیخ در بازار نشابور می‌رفت برنایان می‌آمدند برهنه، هر یکی ایزار پای چرمین پوشیده و یکی را بر گردن گرفته می‌آوردند، چون پیش شیخ رسیدند شیخ پرسید کی این کیست؟ گفتند امیر مقامران است. شیخ او را گفت این امیری بچه یافتی؟ گفت ای شیخ براست باختن و پاک باختن. چون شیخ بشنید نعرۀ بزد و گفت راست باز و پاک باز و امیر باش!

 

-یک روز شیخ ابوسعید قدس اللّه روحه العزیز در نشابور مجلس می‌گفت، خواجه بوعلی سینا از در خانقاه شیخ درآمد و ایشان هر دو پیش ازین یکدیگر را ندیده بودند اگرچه میان ایشان مکاتبه رفته بود. چون بوعلی از در درآمد شیخ روی بوی کرد و گفت حکمت دانی آمد. خواجه بوعلی درآمد و بنشست، شیخ با سر سخن رفت و مجلس تمام کرد و در خانه رفت، بوعلی سینا با شیخ در خانه شد و در خانه فراز کردند و با یکدیگر سه شبانروز بخلوت سخن گفتند بعد سه شبانروز خواجه بوعلی سینا برفت شاگردان او سؤال کردند کی شیخ را چگونه یافتی؟ گفت هرچ من می‌دانم او می‌بیند، و مریدان از شیخ سؤال کردند کی ای شیخ بوعلی را چگونه یافتی؟ گفت هرچ ما می‌بینیم او می‌داند و بوعلی سینا را در حقّ شیخ ما ارادتی پدید آمد و پیوسته نزدیک شیخ آمدی و کرامات شیخ می‌دیدی. یک روز از در خانۀ شیخ درآمد، شیخ گفته بود که ستور زین کنند تا به زیارت اندر زن شویم، و آن موضعیست بر کنار نشابور در کوه کی غار ابرهیم آنجا بوده است و صومعۀ وی آنجا. چون بوعلی درآمد شیخ گفت ما را اندیشۀ زیارت می‌باشد، بوعلی گفت ما در خدمت می‌باشيم جمع بسیار از متصوفه و مریدان شیخ و شاگردان بوعلی با ایشان برفتند. در راه که می‌رفتند نیی یافتند انداخته، شیخ گفت آن نی را بردارید برگرفتند و به شیخ دادند، شیخ نی در دست گرفته بود بجایی رسیدند کی سنگ خاره بود، شیخ آن نی بدان سنگ خاره نهاد و به سنگ خاره اندر نشاخت، بوعلی چون آن بدید در پای شیخ افتاد و کس ندانست کی در ضمیر بوعلی چه بود کی شیخ آن کرامت بوی نمود. اما خواجه بوعلی چنان مرید شیخ شد کی کم روزی بود کی به نزدیک شیخ مانیامدی و فصلی مشبع در اثبات کرامات اولیا و حالات متصوفه ایراد کرد و در بیان مراتب ایشان و کیفیّت سلوک جادۀ طریقت و حقّیقت تصانیف مفرد ساخت چنانک مشهورست.

-"امام ابوالقاسم قشیری گفته بود که فرق من و شیخ ابوسعید ابوالخیر این است که من در راه خدا شناسی پیلم و بوسعید پشه. این خبر را به نزد ابوسعید آوردند. شیخ آن کس را گفت: به نزدیک او شو و بگو آن پشه هم تویی و ما هیچ نیستیم."

"در این درگه، که گه گه، کَه کُه و کُه کَه شود ناگه مشو غره به امروزت که از فردا نه ای آگه."

-"ابوسعید ابوالخیر به مجلسی دعوت شده بود که وعظ کند. جمعیت بیش از گنجایش مسجد بود و مستمعین چنان نشسته بودند که جا برای تازه واردان نبود . کسی برای گشودن جا فریاد کشید: خدا بیامرزد  کسی را که برخیزد و گامی فرا پیش نهد! و ابوسعید که تازه بر منبرنشسته بود تا سخن بیاغازد گفت: سخن همین بود که این مرد گفت، والسلام."

 

-          

 

 

 

سخت نگرفتن

 سعدی می فرماید:

يكي خوبكردار خوشخوي بود

كه بدسيرتان را نكوگوي بود
به خوابش كسي ديد چون درگذشت

 كه باري حكايت كن از سرگذشت
دهاني بخنده چوگل بازكرد

چو بلبل به صوتي خوش آغاز كرد
كه بر من نكردند سختي بسي

كه من سخت نگرفتمي بركسي

__________________

ويژگي غازها

 

بسمه تعالی

اين مقوله يك مبحث مديريتي است كه در علم مديريت تدريس مي گردد.بدوآ لازم است ويژگي بوفالوها بيان گردد.

آنها به يك رهبر پاي بند هستندوهمه از او تبعيت مي كنند.آنها درست  همان كاري را مي كنند كه به آنها دستور داده شده است.

بوفالوها هرگز تصميم نمي گيرند وتا دستور نرسد هيچ كاري انجام نمي دهند وبه هيچ كجا نمي روند.

هيچ كس جاي ديگري را پر نمي كند وجلو نمي افتد ومسئوليت نمي پذيرد،ليكن هر غاز مسير پرواز دسته جمعي گروه را مي داند،رهبري وجلودار بودن نوبتي است.هر غاز ،زمان در نوك پرواز قرار گرفتن وهدايت گروه را خود انتخاب مي كند ؛همه غازها تمايل به پذيرش مسئوليت جلودار بودن را دارند.

غازها در طول پرواز مراقب يكديگر هستند،بررسيها ثابت نموده كه غازها در پرواز گروهي70% بيشتر از مسافتي را كه انفرادي مي توانند طي كنند ؛مي پيمايند.

 

دعوت زلیخا از ملامت گران

زليخا چون ملامت زنان شارستان مصر شنيد که مي گويند (( زن عزيز تن غلام خود مي جويد خود را ، و مهر غلام در دل آن زن پر شد و تا پوست دل رسيد.)). هر يک از ايشان را ترنجي ساز کرد و کاردي به دست داد و يوسف را گفت به نمودن بيرون آي بر ايشان.چون او را بديدند ، جمال او بر ايشان بزرگ آمد و دستها بپيچيدند و گفتند پرغست بادا و معاذالله که اين را مردم شمارند يا مردم پندارند ، اين نه مردمي است.نيست اين مگر فريشته اي نيکو آزاده.

از کشف الاسرار ميبدي